اندیشه

اندیشه هیچ پیشوند و پسوندی نمی‌پذیرد!

نگاهی به حضور «ولتر» در دیالوگی از فیلم اشباح گویا

فیلم اشباح گویا ساخته‌ی Milos Forman محصول سال 2006 با هنرمندی خیره‌کننده Javier Bardem و Natalie Portman یکی از فیلم‌های هنرمندانه‌ای است که در مورد روزگار قدرتمندی کلیسا در اروپا و دادگاه‌های تفتیش عقاید ساخته شده است. ماجرای فیلم از توجه کلیسا به نقاشی‌های غیرمتعارف Francisco Goya نقاش نام‌دار اسپانیایی آغاز می‌شود. نقاشی‌ها تصاویری از اشباح شیطانی هستند که آمیخته‌گی آن‌ها با آدمیان و جامعه در نقاشی‌ها مشهود است. کشیشان در عکس‌العمل به این نقاشی‌ها ابتدا بازداشت و مجازات نقاش را مطرح می‌کنند. با مخالفت یکی از آن‌ها توجه کلیسا به چیز دیگری جلب می‌شود. کشیش مذکور توضیح می‌دهد که این نقاشی‌ها بازتاب وقایع جامعه هستند و با از بین بردن یک نقاش نمی‌توان با آن مبارزه کرد. باید ریشه‌ها را از بین برد. باید بی‌دین‌ها را سوزاند. باید به روش‌های قدیمی(اعتراف گیری با شکنجه و زندانی و شکنجه کردن و سوزاندن دگراندیشان) رجوع کرد. همان کشیش گروه‌های تجسس بین مردم را راه‌اندازی می‌کند و روش‌های قدیمی آغاز می‌شوند.

پدر لورنزو یا همان کشیشی که روش‌های قدیمی را رهبری می‌کند به واسطه‌ی گویا به مهمانی یکی از ثروتمندان شهر دعوت می‌شود و آنجا مرد ثروتمند از او می‌خواهد دختر بی‌گناهش را که توسط دادگاه تفتیش عقاید زندانی شده است به خانه بازگرداند. او توضیح می‌دهد که دخترشان به داشتن فعالیت مخفیانه اعتراف کرده است و پس از مواجه شدن با اعتراض مرد ثروتمند در مورد نامعتبر بودن اعتراف در اثر شکنجه، موضوع بی‌گناهی و ایمان را پیش می‌کشد و توضیح می‌دهد که خداوند به یاری فرد بی‌گناه خواهد آمد تا به دروغ اعتراف نکند. مرد ثروتمند به همراه پسران و خدمتکارانش کشیش را با همان شیوه‌ها تحت شکنجه قرار می‌دهد و از او اعتراف می‌گیرد که فرزند حرامزاده‌ی حاصل از ازدواج یک اورانگوتان و یک شامپانزه است که به کلیسا نفوذ کرده است تا نقشه‌های شیطانی‌اش را پیاده کند. پس از آن پدرلورنزو سعی می‌کند کلیسا را راضی کند تا دختر را رها کنند اما نمی‌تواند و مرد ثروتمند اعتراف‌نامه را منتشر می‌کند، پدر لورنزو فراری می‌شود و کلیسا او را تکفیر می‌کند.

اما نکته‌ی جالبی در یکی از سکانس‌های فیلم به چشم می‌خورد که قابل تامل است. پدر لورنزو در زمانی که مشغول آموزش گروه‌های تجسس است، کتاب مقدس را به افرادی که آموزش می‌بینند نشان می‌دهد و می‌گوید: «این در ظاهر کتاب مقدس است اما وقتی آن را باز می‌کنیم نوشته‌های «ولتر» را در آن به جای کلام خدا قرار داده‌اند. ولتر، شاهزاده‌ی سیاه اعتقادات تاریک.» پدر لورنزو «ولتر» فیلسوف نامدار فرانسوی را شاهزاده‌ی سیاه اعتقادات تاریک و منحرف می‌داند. در ادامه فیلم پس از گذشتن مدتی از متواری شدن پدر لورنزو به خاطر اعترافش، انقلاب فرانسه پیروز می‌شود و ارتش فرانسه به اسپانیا حمله می‌کند. فرانسوی‌های انقلابی بر علیه کلیسا می‌جنگند و در اسپانیا کلیسا را از قدرت ساقط می‌کنند. دادگاه‌های تفتیش عقاید را تعطیل می‌کنند و کشیش‌ها را محاکمه می‌کنند. در این زمان سروکله پدر لورنزو دوباره پیدا می‌شود و او مسئول محاکمه‌ی کشیش‌ها می‌شود. او که ولتر را شاهزاده سیاه اعتقادات تاریک خوانده بود، حال دم از دفاع از ارزش‌های انقلاب فرانسه می‌زند که بی‌شک شکل‌گیری آن با همه کاستی‌هایش متاثر از اندیشه‌ها و گفتار کسانی چون ولتر بود. این اشاره تیزهوشانه به تکفیر ولتر در زمانی که پدر لورنزو را ایمانی خارج از مرزهای تهدید و شکنجه در حاشیه‌ی امن قرار داده بود و قرار گرفتنش در مقابل کلیسا پس از چشیدن طعم فراموش نشدنی شکنجه و اعتراف‌گیری، نوعی یادآوری نقش اندیشمندان و نویسندگان و هنرمندان آزاداندیش در پیش‌برد جامعه به شمار می‌آید. ولتر عقایدی ضدکلیسایی داشت و به همین دلیل به دلیل اعتراض به حکومت پادشاه وقت فرانسه که با کلیسا همراه بود مدتی به زندان افکنده شد.

در نهایت با حمله ارتش انگلستان به اسپانیا و حضور مجدد کلیسا در صحنه قدرت، پدر لورنزو این بار توسط کشیشانی که خودش آن‌ها را محاکمه کرده بود، محاکمه می‌شود. او در مقابل اصرار کلیسا برای توبه کردن و بازگشت تسلیم نمی‌شود و در نهایت به حکم کلیسا اعدام می‌شود.

پ ن: این فیلم ماجرای جذابی دارد که بیننده را به دنبال خود می‌کشد. سرنوشت دختر بی‌گناه مرد ثروتمند و بچه‌دار شدنش در زندان و همینطور سرنوشت بچه‌ای که از او زاده می‌شود از این جذابیت‌ها هستند.

این طوفان که اکنون درو می‌شود سال‌ها پیش از انقلاب اسلامی کاشته شده است/پیرامون نوشته‌ی نوشابه امیری در روزآنلاین

در وب‌سایت روزآنلاین نوشته‌ای از نوشابه امیری منتشر شده بود که از زبان دوستی به ماجرای بی‌ایمان شدن مردم که من(نویسنده این نوشتار) آن را «تقدس‌زدایی» می‌خوانم اشاره شده بود. چنین آمده بود که:

این نقل بگفتم تا برسم به ماجرای امام نقی و آواز شاهین نجفی و طرح این سئوال که چگونه و چه کسانی امام نقی به زمین کشیدند و حتی قلمی به دست نواده اش، امام دوازدهم شیعیان، دادند تا پای فهرست کابینه کوچک مردبرکشیده ای را امضا کند؟ آنان که درخت ایمان در آن سرزمین، از ریشه زدند و بر دردهای مردمان ماخندیدند، در جای جای میهن ما چه کاشتند که امروز توفان درومی کنند؟ پاسخ به این سئوال ها می تواند گونه گون باشد؛ پاسخ من چنین است: چه کسانی؟ حکومت اسلامی آقای سیدعلی خامنه ای و شرکا، چگونه؟ از طریق ریشه ایمان زدن و جعل. حالا چرا؟ تا پیش از انقلاب اسلامی و به ویژه دوران رهبری «داهیانه»علی خامنه ای و دولت برکشیده اش به ریاست محمود احمدی نژاد، دین در نزد بسیاری از مردمان، جنبه ای ماورای زمینی داشت. خدا در آسمان بود و فرستادگانش نیز. دور بودند؛ دور. و چون حکایت، حکایت دوری و دوستی بود، احترام ها نیز برقرار. از یاد نمی برم روزهای رفتن به حرم شاه عبدالعظیم یا شاهچراغ یا حرم امام هشتم شیعیان را. بی آنکه کسی اجبار کند، جا افتاده بود که لباس دیگر کنیم، با احترام وارد اماکن مذهبی شویم و گاه خروج هم هم پس پسکی بیرون رویم.

مگر احمد کسروی تبریزی پیش از انقلاب اسلامی در عدلیه‌ی شاهنشاهی به دست جلادان اسلام‌گرایی چون نواب صفوی کشته نشد؟ او مگر تاریخ‌دان نبود؟ در کتاب‌هایشهجو و طنز و توهین هم نبود. خانم نوشابه امیری! شما ماجرای به خون غلطیده شدن هزاران ایرانی را در دوران صفویان نشنیده‌اید که صرفا به دلیل تن در ندادن به تشیع کشته شدند؟ وقوع سنگسار و کشته شدن همجنسگرایان قبل از جمهوری اسلامی را منکر می‌شوید؟ اینها اگر اجبار نبوده پس چه بوده خانم امیری؟ مگر الان آن مردمی که در امامزاده صالح نامه می‌اندازند به زور به آنجا می‌روند؟ مگر همین مردم پیش از انقلاب اسلامی و حکومت سید علی خامنه‌ای و دولت احمدی‌نژاد طلب حاجت از امامان نمی‌کردند؟ چرا ریشه هزارساله‌ی این بذرهای مسموم را نادیده می‌گیرید و ماجرا را در حد سی سال ناقابل از ظلم و اجبار و شمشیر درنده اسلام تقلیل می‌دهید؟ هزار سال است که در دهان این مردم چنین خرافه‌های مسمومی ریخته می‌شود. البته هزارسال هم هست که مردم این سموم را بالا می‌آورند ولی چون همیشه مظاهر مقدس از تیررس نقد اجتماعی دور بوده‌اند، استفراغ‌های اجتماعی را به گردن این و آن می‌انداختند. حال که به مدد تکنولوژی‌های ارتباطی و تجربه حکومت دینی در جوار آن، نوک پیکان به سوی ریشه‌ها گرفته شده است، شما در کمال بی‌انصافی صورت مسئله را پاک می‌کنید؟

نوشته بودید:

دین، وسیله ای بود برای آنکه عواملی بیرونی و دست نیافتنی را ناظر بر اعمال خویش ببینیم و در هر حال ـ حتی آن گاه که به راه خطا می رفتیم ـ وجدانی باشد برای آنکه یادمان بیاورد این عمل نارواست و آن دیگری روا. دین و اخلاق دینی در ما نهادینه شده بود، از نسلی به نسلی رسیده بود و بی آنکه اجباری در میان باشد، هرکس به گونه ای، چنگش به ریسمان ایمان بود

دین هیچ‌گاه در ایران چنین نبوده است مگر اینکه شما مراسم عمرسوزان را انکار کنید. مگر اینکه چند نمونه آدم سرشناس به ما نشان دهید که بر خلاف تفکر غالب دینی در جامعه حرکت کرده باشند و از شمشیر دین در امان بوده باشند. مگر تحت ظلم بودن بهاییان و بابیان و امثال آن‌ها را در تاریخ منکر شوید. آن‌چه شما به تصویر کشیدید با واقعیت بسیار تفاوت دارد. دینی که در آن اجبار نباشد و تنها توصیه‌های اخلاق‌مدار را گسترش دهد و تنها در آسمان باشد، با مجازات زمینی در تناقض است. حتما می‌دانید که حدود شرعی و اجرای آن‌ها چه در قالب عرف، چه در موارد شخصی و چه قانونی، همواره در این سرزمین اتفاق افتاده‌اند. آن ریسمان ایمان که گفتید، ای کاش با جمله‌های پیشین‌تان همخوانی می‌داشت. اما در واقع چنین نیست. آن ریسمان ایمان خودش محور خرافه‌پرستی اجباری بوده است. خرافه به‌کنار، بدبختی ما سر آن واژه‌ی اجباری است. بی‌انصاف نباشید! جبر دینی(مجازات دینی) و خرافه‌پرستی و تقدس‌گرایی همواره در این سرزمین بوده و همواره هم نه تنها در آسمان نبوده، بلکه در هیبت امام‌زاده‌ها و شیخ‌ها و مریدانی که سر به بیابان می‌زدند و جامه می‌دریدند بوده است. همینجا و روی زمین به نام آسمان همواره خون ریخته شده است.

آن‌چه که شما به تصویر کشیدید، البته اتفاق خواهد افتاد. دین به حوزه شخصی خواهد رفت و کسی دیگر به دلیل برقراری رابطه جنسی با دیگری شلاق نخواهد خورد. اما این اتفاق نمی‌افتد مگر اینکه قداست‌های خودساخته‌مان را بشکنیم. باز این قداست شکستن‌ها نیز اتفاق نمی‌افتند مگر اینکه حکومت دینی برپا بشود تا بهانه شارعین در زمینه انداختن مسئولیت فجایع به گردن دیگران از بین برود. در کنار آن هم ارتباطات چنان قدرت بگیرند که حکومت دینی نتواند مانع از گسترش دگراندیشی و نقدها بشود. این دومی الان اتفاق افتاده است و قداست‌ها هم می‌رود که شکسته شوند. باید خوشحال باشیم که امام‌زاده‌ها از برج عاج تقدس پایین کشیده شوند. چرا که دیگر به نام آنان نمی‌شود کسی را کشت. چرا که پس از آن دین به حوزه شخصی می‌رود و اگر کارکردی داشته باشد همان گسترش اخلاق‌مداری خواهد بود. اتفاقا باید روزی فرا برسد که بوسیدن ضریح و نامه در چاه انداختن مقدس نباشد. اگر کسی چنان نکرد، دیگران چپ چپ و خشمگینانه نگاهش نکنند. اگر کسی با کافری معاشرت داشت، نجس نشود، کافر خودش نجس نباشد و در نهایت واژه «کافر» جایش را به« یک انسان دیگر» بدهد! امروز این توفان که می‌گویید، واکنش طبیعی به فقدان وجود تعادل است. جامعه درحال کشیدن خودش به آن سمت است. قدری بیشتر خود را می‌کشد که تازه پس از رهایی پتانسیل بازگشتی به تعادل برسد.

در ادامه نوشته شده است که:

در حضور اینان بود که مردمان به عینه دیدند در این «ام القرا»، می توان به نام خدا و ولی عصر و امام نقی به حقوق مردمان تجاوز کرد، می توان دروغ گفت، می توان جهنم به پا کردواز بهشت، روایت فیلم پورنو داد. در محضر اینان بود که جعل امضای آن کودک در چاه و آویختن به ریسمان این نقی های ساختگی که ستمکار بودند و زور می گفتند و بی ربط می گفتند و بدکاره بودند، در زندگی روزمره مردمان رایج شد…..

پیش‌ترها هم بوده است خانم امیری. بسیار هم بوده است. بیش از پنجاه هزار نفر تنها در زمان شاه اسماعیل صفوی با مجوز شارعان دینی که بی‌اصل‌ونسبی شاه را پوشش می‌دادند از دم تیغ گذرانده شدند. از دوران زمامداری اعراب در ایران هم که حتما می‌دانید چه خون‌ها ریخته شد. به نام آسمان و با شمشیر زمینیان و به منظور کسب قدرت. آنقدر مثال زیاد است که بازگو شدن‌شان یک کتاب تاریخی می‌شود. خدا و ولی‌عصر همواره بهانه‌های کشتار و کسب قدرت بوده‌اند.

دین جای نگرانی ندارد. وقتی به واسطه‌ی همین نفی تقدس‌گرایی مجازات‌ها و قوانین ضدبشری‌اش منسوخ شدند و بساطش از دخالت در امور اجتماعی و سیاسی جمع شد و به جایگاه اصلی‌اش که باورهای شخصی هستند وارد شد، دیگر کسی چندان به امام نقی کاری ندارد. همانطور که الان کسی به یک بودایی کاری ندارد چه بسا که در جامعه ایران زیادند کسانی که به بودیسم گرایش دارند. طی این روند اجتناب‌ناپذیر است. تنها با توسل به زور می‌توان مانعی سر راهش ایجاد کرد. با خونریزی و کشتار که البته آن هم دوام نخواهد آورد. واقعیت این است که جامعه بزرگ شده است. سطح دسترسی افراد به تلاش‌ها و اندیشه‌های گوناگون وسیع شده است. میانگین آگاهی بالا رفته است و افراد برای دست زدن یا نزدن به عملی به چیزهایی فراتر از توصیه‌های یک مرشد نیازمندند. واقعیت این است که دوران سر به بیابان گذاشتن به سر آمده است و اتفاقا این جمهوری اسلامی که می‌گویید، نقطه ضعفش همان اصرار به مرشد و تسبیح‌گرایی است. اتفاقا اصرارش بر همان اجبار تاریخی نهادینه شده در امر مقدس و احترام قائل شدن برایش(در حد بری بودن از نقد) موجب شده چنین در کانون حملات قرار گیرد. این یک اجبار هزار ساله است نه سی‌ساله!

فاحشگی‌های عادی شده، مشروع و عُرفی!

بدون هرگونه قضاوت و اظهار نظر در مورد اینکه فاحشگی مورد نکوهش است یا ستایش یا هیچکدام، می‌خواهم در مورد خود این لفظ و اینکه به چه کسانی گفته می‌شود صحبت کنم. همیشه برایم جالب بوده است که این واژه چرا در این حد تحقیرآمیز است درحالی که رفتارهای مشابه زیادی از انسان‌ها به صورت دسته‌جمعی و گاه آزادانه و حتی قانونی و عرف‌پسند صورت می‌گیرند و چندان قبحی ندارند. بر اساس آنچه که در عرف جوامع امروزی رایج است، فاحشه به زنی گفته می‌شود که در قبال برقراری رابطه جنسی پول دریافت کند. واضح است که می‌شود پول را با هر کالا یا خدمت دیگری که بشود آن را با پول خرید جایگزین کرد. مثلا ممکن است یک فاحشه به جای تمام یا بخشی از اجاره ماهیانه آپارتمانی که در آن زندگی می‌کند با صاحب آپارتمان رایطه جنسی برقرار کند. یا ممکن است با یک قصاب به‌جای گوشت ماهیانه، با صاحب یک رستوران به جای غذا، با صاحب یک مغازه به‌جای لباس یا افراد دیگری در قبال هر کالا وخدمت دیگری سرویس جنسی ارائه دهد. در اینجا برخی رفتارهای مشابه با این رفتار را مثال می‌آورم که به طرز شگفت‌انگیزی هم با هم نزدیک هستند، هم قبحی در عرف و جامعه ندارند. البته پیش از آن باید توضیح دهم که مثال‌ها برای فاحشه را در مورد زنان به کار می‌برم و به نظرم می‌توان در هر مورد به مردان هم تعمیم داد. اما چون قصد ندارم وارد بحث چرایی انتساب چنین واژه‌ای به زنان(بسیار بیش‌تر از مردان) بشوم و هر مثال را دوبار تکرار کنم، مثال‌ها را در مورد زن‌ها می‌آورم و خواننده می‌تواند در هر مورد مردها را جایگزین کند.

یک رفتار مشابه با این فاحشگی، برقراری رابطه جنسی از سوی تعدادی از دختران با پارتنرهای موقت‌شان در قبال دریافت خدماتی مانند رفتن به مسافرت، دریافت هدایای متنوع و بهره‌برداری از امکانات رفاهی یک پسر است. مثلا تصور کنید زنی با پسری آشنا می‌شود و برقراری رابطه جنسی را دقیقا در قبال برخورداری از مواردی شبیه آنچه که در فوق ذکر شد مجاز می‌داند. البته این یک توافق آشکار نبوده و در پشت پرده‌ای از مفاهیم دیگر پنهان شده است. این که گفتم به این معنی نیست که هر رابطه‌ای چنین است، بلکه همه می‌دانیم که چنین روابطی بسیارند. روابطی که در آن هم پسر می‌داند که برای تداوم رابطه با آن دختر باید آن سرویس‌ها را بپردازد و هم دختر می‌داند که سکس را مورد معامله قرار داده است. این نوعی توافق پنهان ولی آگاهانه است که در قالب رفتار عرفی صورت می‌گیرد. هردو می‌دانند که در صورت قطع سرویس‌ها، دیگری نخواهد ماند و به سراغ یک توافق جدید خواهد رفت. همینطور هردو در صورت مشاهده فرصتی بهتر، آن را رها نکرده و اگر بتوانند همزمان با طرف فعلی‌شان از فرصت جدید بهره می‌گیرند. اگر هم نشود فعلی را رها کرده و مورد بهتر را بر می‌گزینند. حال سوال اینجا است که چنین رفتاری چقدر با آن فاحشگی تفاوت دارد؟ در هردوی این موارد سکس مورد معامله است. (البته لازم است دوباره یادآوری کنم که مواردی که احساس و شخصیت و بسیاری دیگر از ابعاد دونفر به اشتراک گذاشته می‌شوند و سکس نیز بخشی از این به اشتراک گذاری است، یا حتی مواردی که سکس تنها آگاهانه به اشتراک گذاشته می‌شود و با چیزی معاوضه نمی‌شود، در این مقوله نمی‌گنجند. در اینجا تنها همین نوع روابط که به آن اشاره شد مورد بحث هستند.) رابطه‌هایی اینچنینی که در آن‌ها پسر امکاناتی را در قبال دریافت مجوز برقراری رابطه جنسی برای دختر فراهم می‌کند، چقدر با فاحشگی فاصله دارند؟ دختری که خود می‌داند فلان پسر امکانات رفاهی خوبی دارد و به منظور بهره‌برداری از آن امکانات با او ایجاد رابطه می‌کند، چقدر با یک فاحشه فاصله دارد؟

تعدادی از دختران سکس را ابزار دستیابی به خواسته‌های‌شان قرار می‌دهند. به عنوان مثال به منظور تحت فشار قرار دادن پارتنر خود در جهت وادار کردن او به خرید چیزی یا اقدام به عملی خاص یا مواردی اینچنینی، برای مدتی برقراری رابطه جنسی را ممنوع می‌کنند و پس از آنکه خواسته آن‌ها برآورده شد دوباره از سر گرفته می‌شود. (در اینجا هم باید توضیح دهد کسی که در اثر حادثه‌ای مثلا برخوردی بد ناراحت شده است و به این دلیل میل به برقراری رابطه جنسی ندارد، در این مقوله نمی‌گنجد. در اینجا مواردی مدنظر هستند که توقف برقراری رابطه جنسی فقط و فقط به خاطر وادار کردن طرف مقابل به دست زدن به عملی اتفاق افتاده است.) باز در اینجا هم سکس مورد معامله قرار گرفته است. این رفتار چقدر با آن فاحشگی که سکس رسما مورد معامله قرار می‌گیرد تفاوت دارد؟

چنین رفتارهایی در جوامع دیده می‌شوند و به طرز شگفت‌انگیزی چندان قبحی هم ندارند. حتی در مواردی کاملا پذیرفتنی است و اطرافیان و هردوطرف هم آن رفتارها را می‌پذیرند. تعجب بسیار از آنجا حاصل می‌شود که فاحشگی بسیار قبیح است. چگونه می‌شود دو عمل تا این حد به هم نزدیک، یکی به شدت تقبیح شود و دیگری چندان قبحی نداشته باشد؟ تنها جوابی که برای این سوال پیدا کردم، نزدیکی این رفتارها با مشروعیت‌های عرفی و قراردادهایی مانند ازدواج است. مثلا همین که دو نفر به همدیگر بگویند پارتنر یا زن و شوهر، دیگر چندان قبحی هم ندارد اگر سکس را به یکدیگر بفروشند. اما وقتی این دو نفر رسما به همدیگر وابستگی نداشته باشند و سکس را آگاهانه و آشکار به هم بفروشند، بسیار قبیح است. با این حال من تصور می‌کنم این موارد با آنچه که ما فاحشگی می‌شناسیم، چندان تفاوتی ندارند و به هرحال سکس مورد معامله قرار می‌گیرد.

صدور احکام ارتداد و دم خروس بسیاری از مدعیان اسلام رحمانی!

یکی از دست‌آوردهای اقدام اخیر شاهین نجفی و اقدام‌های مشابه تقدس‌گریز، بیرون زدن دم خروس فاشیستی مدعیان اسلام رحمانی است! برخی از آنان در زمانی که به اسلام ایراد وارد می‌شود حتی ادعا می‌کنند ارتداد و کشتن آدم‌ها آنگونه که آخوندها می‌گویند نیست. جنایات اسلام را با عمامه ملایان ماله می‌کشند و دم از رحمانیت و مهربانی دین اسلام می‌زنند. اما در این مواقع دم خروس تقدس‌زدگی(در حالت خوش‌بینانه‌اش به مثابه یک بیماری) بیرون می‌زند. به جای متهم کردن این ملایان و احکام ارتداد و جایزه گذاشتن برای خون یک هنرمند، آزادی بیان و حد ومرزهای توهین را وارد ماجرا می‌کنند و ماله‌های‌شان را تیز می‌کنند و در کمال بی‌شرمی و وقاحت نوک پیکان را به سمت کسی مثل شاهین نجفی می‌گیرند. عباراتی چون این آزادی بیان نیست یا اینکه این به جنبش ما ضربه می‌زند یا اینکه مردم مسلمان ما را نباید اینچنین تحریک کرد یا موارد اینچنینی! مرده‌شور آن جنبشی را ببرد که برای تضعیف نشدنش باید به قداست‌گرایی باج داد!

پس رحمانیت اسلام چه شد؟ چرا این احکام ارتداد را محکوم نمی‌کنید؟ چرا الان که زمان گرفتن یقه‌ی ملایان است که اسلام‌ رحمانی‌تان را فاشیستی جلوه می‌دهند به آن‌ها اعتراض نمی‌کنید؟ اگر الان اعتراض نکنید به این احکام دیگر حق ندارید دم از رحمانیت اسلام بزنید! این احکام ارتداد بیش‌تر از هرکسی به مدعیان رحمانیت اسلام مربوط است چراکه در حال رد ادعای آن‌ها است. وقتی در برابر این احکام به بهانه‌های مسخره‌ای چون عدم صدور حکم قضایی(گویی معیار آن‌ها برای رحمانی معرفی کردن اسلام تا کنون احکام قضایی بوده‌است) سکوت می‌کنید، ماله‌کشی آگاهانه شما به اثبات می‌رسد.

پ ن:

پس از گذشت چندین روز از انتشار ترانه شاهین نجفی، واکنش‌ها جناح‌های سیاسی نزدیک به اصلاح‌طلبان و حامیان اسلام رحمانی بیشتر نکوهش ترانه منتشر شده بوده است و با دست پیش انداختن، از محکوم کردن احکام ارتداد پرهیز کرده‌اند.

یک نمونه از این فرار به جلوها

فیلتر بالاترین، رای منفی و یک پیشنهاد

مدت‌ها بود که قصد داشتم مطلبی در این مورد بنویسم اما دائم با خود کلنجار می‌رفتم که چه بگویم تا تکرار مکررات نباشد و در حوصله کاربران کم‌طاقت این روزهای بالاترین هم بگنجد. شاید اگر بگویم نه تنها بالاترین بلکه کل جامعه ما کم‌حوصله شده است و طاقت خواندن بیشتر از چند سطر را ندارد حرف گزافی نزده باشم.  بهتر است این مسئله را ابا این پرسش آغاز کنم که آیا بالاترین را به مثابه یک جامعه می‌دانیم یا نه؟ مثلا آیا می‌پذیریم که شناسه‌های ناشناس و بعضا شناخته شده در این مجموعه حق و حقوقی دارند؟ می‌پذیریم که آن‌ها باید احساس امنیت و آزادی کنند؟ یا مثلا می‌پذیریم که وقت و تلاش آن‌ها ارزشمند است، نظرات‌شان و معاشرت‌شان بر اساس همین نظرات را ارزشمند می‌دانیم؟ اگر بالاترین را یک جامعه بدانیم، لازم است فضایی تامین شود برای رسیدگی به نیازهایش. آزادی بیان هم یکی از آن‌ها است. من فکر می‌کنم خوب یا بد، الان بالاترین تبدیل به یک جامعه شده است و باید از چنین منظری به آن نگریست. البته اصولا قیاس با یک جامعه بزرگ و واقعی درست نیست و در این نوشته هم سعی خواهد شد جامعه بالاترین با توجه به واقعیت خودش بررسی شود.

بحث فیلتر کردن لینک‌ها به موضوع آزادی بیان مربوط است. آیا باید در یک جامعه اکثریتی بتوانند صدای اقلیتی را خاموش کنند؟ طبیعتا پاسخ هر آزادی‌خواهی به این پرسش منفی است. لذا اینکه چنین قابلیتی در جامعه وجود داشته باشد در حالت کلی ناپسند است. اما مسئله اینجا است که همواره ممکن است گروهی بخواهند از این آزادی بیان سو استفاده کرده و جامعه را مختل کنند. به عنوان مثال در نظربگیرید که گروهی ده لینک را در هر دقیقه به بالاترین ارسال کنند و همگی با هم به آن رای بدهند و صفحه اول تقریبا به تصرف آن‌ها در آید. سپس گروه دیگری هم اضافه می‌شوند که با آن‌ها مقابله می‌کنند و در ادامه چنین روندی جامعه‌ای که از آن گفتیم تبدیل به میدان تاخت‌وتاز این گروه‌ها می‌شود و شاخص‌های کیفی جامعه به صفر میل خواهند کرد. در چنین شرایطی چاره چیست؟ آنچه مسلم است این است که باید جلوی این وضعیت را گرفت. اما چگونه؟ با دادن حق اجرایی مطلق سرکوب گروه‌ها به کاربرها؟ در حالی که خود این گروه‌ها هم کاربرها محسوب می‌شوند چگونه چنین چیزی میسر است؟ طبیعی است که این گروه‌ها هم از این حق سرکوب بهره می‌گیرند.

رای منفی وقتی که به جریمه بی‌واسطه کاربرها منجر می‌شود دقیقا یعنی حق مجازات. یعنی برای کاربرها این امکان وجود دارد که همدیگر را مجازات کنند. بدتر از آن اینکه کاربرها در چنین فضایی هرکدام خود قاضی می‌شوند و سلیقه‌ای دست به مجازات می‌برند. گروه‌ها هم که هماهنگ چنین کاری می‌کنند. در نتیجه این بار جدا از اینکه جامعه همچنان عرصه تاخت‌وتاز گروه‌ها باقی می‌ماند، تبدیل به میدان جنگ و تولید کینه هم می‌شود. لذا این که رای منفی دلبخواهی در سرنوشت یک لینک اثربگذارد، فیلتر شود و دیده نشود، مطلقا تصمیم مناسبی نیست. پس چاره چیست؟ چگونه باید از پدید آمدن آشوب جلوگیری کرد که آزادی بیان هم لطمه‌ای نخورد؟ پاسخ به نظر من ابتدا وضع قوانین دقیق و پس از آن قانون‌محوری است. قوانین در زمینه ارسال لینک‌ها و نظرات باید دقیق باشند و پس از آن باید بی قید و شرط به اجرا گذاشته شوند.

پیشنهاد من این است که رای منفی یا برداشته شود و کلا جایش را به گزارشات تخلف بدهد، یا بدون تاثیر درسرنوشت لینک و صرفا به منزله نوعی هشدار باقی بماند و آن هم با ذکر دلیل. دلایل هم جدا از اینکه باید واضح و جامع باشند، بهتر است بیشتر ساختاری باشند و کمتر محتوایی. پس از اینکه دلایل به خوبی روشن شدند و در بخش قوانین ذکر شدند، کاربرهایی که رای منفی غیرقانونی می‌دهند یا گزارش بی‌مورد ارسال می‌کنند، حتما جریمه شوند(در مورد این جریمه می‌توان بحث کرد). این جریمه‌ها باید در بخش قوانین نوشته شده باشند. در این حالت هم کاربرها نسبت به دادن رای منفی حساس می‌شوند، هم حجم کار بالایارها پس از مدتی کم می‌شود، هم همه دقت می‌کنند که لینک یا کامنت غیرقانونی ارسال نکنند. همینطور جریمه ارسال لینک و کامنت غیرقانونی هم باید لحاظ شود. فیلتر هم به طور کلی حذف شود.

یک مسئله مهم و مرتبط دیگر بزرگ شدن بالاترین است. این بزرگ شدن البته به همراه رشد جناح‌های سیاسی و افول دیدگاه‌های مستقل بوده است. طبیعی است که کار بالایارها را دوچندان کرده است. یکی از تفاوت‌های بالاترین با یک جامعه واقعی این است که کاربران بالاترین مالیاتی پرداخت نمی‌کنند! هزینه‌های سرپا ماندن وبسایت و رسیدگی به گزارشات تخلف و موارد مشابه را اعضای جامعه تامین نمی‌کنند. البته از آن‌طرف بالاترین بدون کاربرهایش معنایی ندارد و می‌شود این را یک معامله در نظر گرفت که منصفانه است. با این حال لازم است که افرادی پشت یک کامپیوتر بنشینند و وقت‌شان را صرف رسیدگی به تخلفات و موارد فنی کنند که این کارها از نظر مالی هزینه دارند. لذا مدیریت بالاترین باید تصمیم بگیرد که چقدر می‌تواند هزینه کند و چقدر درآمد دارد. این تفاوت بالاترین با یک جامعه واقعی است. گرچه بسیاری از بالایارها داوطلبانه کار می‌کنند اما همین داوطلبانه بودن باعث می‌شود دیگر پاسخگو نباشند. یا حداقل دقت و حوصله آن‌ها را کم می‌کند. بر این اساس پیشنهادی که ارائه شد و پیشنهادهای دیگر لازم است از این محدودیت عبور کنند.

یک راه برای غلبه بر این وضعیت این است که هجوم گروه‌های سیاسی و قانون‌گریزی را از همان راهی که وارد بالاترین شد، خارج کرد. این راه هزینه هم دارد البته. باید به این شکل عمل شود که بالاترین مدتی دعوتنامه‌ها را ببندد یا بسیار محدود کند. در این مدت قانون پیشنهادی به اجرا گذاشته شود و جریمه‌ها با دقت تمام اجرا شوند. پس از مدتی که این روند ادامه یابد، بالاترین دوباره به زمانی پیش از انتخابات 88 ریاست جمهوری بر می‌گردد و رعایت قانون از سوی کاربرها سخن غالب می‌شود. مثلا بازهم شاهد کامنت‌های هشدار از سوی کاربران برای لینک‌‌های تکراری خواهیم بود. همینطور جامعه بالاترین دوباره کوچک‌تر می‌شود. البته این کوچک شدن به معنای حذف شدن ابعادی است که آن را تبدیل به شهر هرت کرده‌اند بوده و لزوما به معنای حذف کاربران نیست. حتما با چنین رویکردی آن کاربرانی حذف می‌شوند که قانونگریز هستند. پس از اینکه اینکه زمان لازم برای رسیدن به ثباتی پایدار سپری شد، آنگاه بالاترین می‌تواند به آرامی درها را باز کند به طوری که حجم کاربران تازه آنقدر زیاد نباشد که دوباره حجم قانون‌گریزی را از امکانات کنترلی فراتر ببرد و آشوب ایجاد شود.

اما همانطور که گفته شد، این راه هزینه هم دارد. بدون شک کسانی که نگاه ابزاری صرف دارند و بالاترین را جامعه نمی‌دانند، دست به خراب‌کاری و انتشار مطالب کینه‌توزانه خواهند زد. از طرفی دیگر با توجه به اینکه هجوم گروه‌های سیاسی سایر کاربران مستقل را فراری داده است، فضای جدید حجم ورودی لینک‌ها را کم می‌کند و خواننده‌ها را هم با فضایی متفاوت از آنچه که به آن عادت کرده‌اند مواجه خواهد ساخت که در نهایت ممکن است این‌ها به کاهش بازدید کننده‌های سایت منجر شود. بنابراین اینجا نیز باید تصمیم گرفته شود که کمیت چقدر ارزش دارد و کیفیت چقدر و تا چه اندازه می‌توان این دو را با هم داشت. من تصور می‌کنم اگر مدیریت بالاترین تصمیم داشته باشد هردو را با هم داشته باشد، لازم است به عقب برگردد و جامعه کیفی کوچک‌تری را این بار هوشمندانه‌تر بزرگ کند.
درنهایت چیزی که به نظر من در هرپیشنهادی باید گنجانده شود این است که هر عملی بهتر است کاملا مبتنی بر قوانین مکتوب باشد. برای مجازات‌ها و نحوه اجرا و شدت آن‌ها نسبت به تخلف، شرح موارد تخلف و مواردی از این دست باید شفافیت ایجاد شده و در عین حال این موارد درجایی مکتوب و در دسترس باشند. یعنی اولین اقدام ارتقای بخش قوانین بالاترین است.

پ ن:

موضوع سانسور گروهی از سوی جناح‌های سیاسی در بالاترین به نظر من به طور گسترده پس از انتخابات سال 88 ریاست جمهوری و از سوی گروه‌های سبز آغاز شد. من دقیقا در همان زمان‌ها مدام هشدار می‌دادم که باید از همین الان با چنین رویه‌ای مقابله کرد. بارها منفی‌های غیرقانونی را گزارش کردم. که متاسفانه دیر رسیدگی شد. این ابراز تاسف البته صرفا یک ابراز تاسف است. چه بسا چاره دیگری نبوده است. قانونگریزی و بزرگ شدن بی‌نظارت بالاترین هم از همان زمان آغاز شد. پس از خارج شدن جنبش سبز از خیابان، گروه‌های سیاسی دیگر مانند مجاهدین و سلطنت‌طلب‌ها نیز یاد گرفتند و همان مسیر را تکرار کردند. از آنجایی که این روند به تضعیف کیفی بالاترین می‌انجامد و حکومت ایران از این بابت خرسند می‌شود، بعید نیست که گروه‌هایی از داخل حکومت نیز از این فضا بهره گرفته باشند و چه به نام سبزها، چه سلطنت طلب‌ها چه مجاهدین، دست به خرابکاری و تضعیف کیفیت بالاترین برده باشند. پس هرچه بالاترین لطمه خورده است، از سیاست‌زدگی بیش از حد آن در اثر اجحاف نسبت به قانون‌گریزی‌های سیاسی بوده است.

در آیینه «شاهین» بنگرید ای قوم مسموم که آیینه شکستن خطا است!

مگر نه این است که اگر به کسی سم خورانده شود بالا می‌آورد؟ خرافات و «قداست‌گرایی» خوراکی‌های مسمومی هستند که به خورد جامعه ایران داده شده‌اند. پس اینک ناسزا بگویید ای مردمان مسموم! اما در آیینه‌ها نیز بنگرید. بنگرید که تمام ظواهر و درونتان آغشته به استفراغ شده است. از دهانتان بیرون می‌ریزد، از لباستان که بر در و دیوار شهر آویخته‌اید و در درونتان که در کتاب‌های کودکان ریخته‌اید. همه جا بوی گند خوراکی‌های مسموم هضم نشده‌ی بالا آورده شده می‌دهد. پس چرا در این آیینه‌ها نمی‌نگرید؟ چرا از دیدن چهره فلاکت زده و بدبوی‌تان گریزانید؟ جنایت‌های مقدس را با آیینه شکستن نمی‌شود از چهره‌ی ایام زدود ای قوم بیمار.

آن سحرگاه که دگراندیشی را با زمزمه‌های مرد تسبیح‌گوی به دار آویختید مست بالا آوردن بودید و نمی‌دانستید چه گندی به خود زده‌اید. آن روز که سنگ را برداشتید و همراه با نعره‌های خشمگین‌تان که پیوسته در حال تبدیل کردن بزرگی موجودی به نام خدا به سرپوش جنایت بودند، پیشانی آن زن فرو رفته در گودال را شکافتید، آن روز از تعفنی که از دهانتان خارج می‌شود بی‌خبر بودید. و حالا در آیینه‌ها بنگرید که ناسزاگویی بی‌فایده است. در آیینه شاهین بنگرید.او برای‌تان سخاوتمندانه آیینه را نگه‌داشته است. به قیمت ناسزاها و تهدیدهایتان، به قیمت تحمل بوی بد استفراغتان از نزدیک، او آیینه را برایتان نگاه داشته است. در آیینه‌اش بنگرید که آیینه شکستن خطا است.

پ ن:

با تشکر از شاهین نجفی برای خواندن ترانه انتقادی‌اش به نام «نقی»

مدلی از گفتگوی منتقدان به اسلام با مدافعان آن در زمینه انطباق آیات قرآن با عقلانیت و انسانیت

شکل زیر مدلی از گفتگو بین منتقدان و مدافعان اسلام در زمینه انطباق قرآن و اسلام با عقلانیت و انسانیت را نمایش می‌دهد:

همانطور که در شکل هم معلوم می‌شود، مسلمانان هیچ منبعی را به‌جز قرآن کاملا درست نمی‌دانند. بنابراین بحث سلیقه‌ای می‌شود. اینجا دیگر مسئله از حالت نظری و استدلالی محض و همه‌پسند خارج می‌شود. معمولا پاسخ مسلمانانی که ادعای انطباق قرآن با انسانیت را دارند  این است که در منابع هرچه در مورد اسلام و تاریخ اسلام گفته شد و با عقل منطبق بود بپذیرید و هرچه را که نبود خیر! این پاسخ البته قابل قبول نیست و این پرسش مطرح می‌شود که چرا باید چنین کرد؟ در چنینن روشی به طور پیش‌فرض پذیرفته شده است که اسلام بر عقلانیت منطبق است. این در حالی است که ما از ابتدا به دنبال این بودیم که آیا منطبق است یا نیست؟ چنین روشی بازتاب عملکرد افرادی است که از ابتدا به دنبال یافتن راه‌ها و استدلال‌هایی برای اثبات حقانیت ادعای‌شان بوده‌اند. یعنی از پیش به ادعا ایمان دارند.

به این ترتیب مسلمانان نمی‌توانند ادعای خودشان را بر اساس منابع تاریخی به اثبات برسانند و مواردی همچون فقر منابع تاریخی یا نبود نشانه‌های باستانی و علائم کافی مستند نیز مشکل آن‌ها است نه مشکل منتقدان به ادعای آن‌ها. بر اساس سلیقه و برداشتی که هرکس از منابع موجود و تحلیل‌های ذهنی خودش دارد، می‌تواند درصدی برای مقبولیت یا رد این ادعا در نظر بگیرد اما از نظر منطقی نمی‌توان هرگز آن را به اثبات رساند. در چنین حالتی عقل حکم به نفی ایمان می‌کند. با این حال افرادی هستند که به دلایلی مومن شده‌اند که نمی‌توانند این ایمان را به دیگران نیز انتقال دهند چراکه همانطور که بحث شد، ادله کافی وجود ندارند. لذا این افراد باید این حق را برای دیگران قائل شوند که قانع نشده و لزومی ندارد که بر اساس چهارچوب‌های رفتاری برآمده از ایمان عمل کنند.

توضیح برای مسیرهای انحرافی:

1- گاهی پیش می‌آید که مسلمانان مسئله باور به خدا را به این بحث وارد می‌کنند که خود بحث پیچیده و نفس‌گیری است و معمولا همه در نیمه‌راه همان بحث خسته می‌شوند چه رسد به اینکه نتیجه‌ای از آن به دست آید که بتوان از آن در بحث اصلی استفاده کرد. مثلا ادعا می‌شود که اگر به وجود یک «خدا» باور داشته باشید، به چگونگی آن پرداخته خواهد شد سپس این چگونگی لزوم وجود وحی را اثبات می‌کند و سپس چگونگی وحی پیام‌رسانی پیامبر را موجه خواهد کرد و بقیه ماجرا. حال در هرکدام از این مراحل نیز چندین مسیر انحرافی پیدا می‌شوند که اصولا مسئله اصلی گم می‌شود. این‌ها در حالی است که در اینجا مسئله مورد بحث آیات قرآن بوده‌اند که می‌بایست انطباق آن‌ها با عقلانیت و انسانیت سنجیده شود.

2- آیات دیگر نیز خود مورد چالش واقع می‌شوند. مسئله ارتباط آیات قرآن با یکدیگر در بعضی جاها درست است و در بعضی جاها کاربرد ندارد. به عنوان مثال این مورد در زمینه اینکه چرا خداوند انسانی را با علم قبلی به آینده‌اش می‌آفریند و در نهایت او را برای همیشه عذاب می‌دهد، موضوعیت ندارد. در اینجا بهتر است به سرعت روشن شود که چه آیاتی مرتبط هستند؟ پس یا ارائه می‌شوند و در مورد آن‌ها بحث می‌شود یا مسئله همانند مثال فوق یک مورد عمومی و بی‌نیاز از آیات دیگر است که باید به سرعت روشن شود.

3- فهمیدن شان نزول قرآن بر اساس تفاسیر مفسران قرون حاضر یک مسیر انحرافی است. سوال این است که خود آن مفسران از کجا فهمیده‌اند که چه آیه‌ای در چه زمانی نازل شده است و چه واقعه تاریخی در حال وقوع بوده است؟ این وقایع باید در جایی ثبت شده باشند. بنابراین دوباره بحث منابع تاریخی پیش کشیده می‌شود.

4- این مسلمانان هستند که ادعای حقانیت قرآن را دارند و آن‌ها باید منابعی بر ادعای خود ارائه کنند.

پ ن: طبیعتا این مدل خالی از اشکال نبوده و حاصل برداشت و تجربه شخصی است.

تضاد بزرگی به نام سیاست!؟

گویی این روزها سیاست تبدیل به یک عارضه حاد اجتماعی شده است! به نوعی پذیرفته شده است که آدم‌های دورو و فریبکار وارد سیاست می‌شوند. همه هم پذیرفته‌اند که سیاست پدر و مادر ندارد. به این شکل دورویی و فریبکاری هم به راحتی توجیه می‌شود. وقتی با خودم مرور می‌کنم که چرا جامعه تشکیل شده است و سیاست هم یحتمل باید بخشی از نیازهای حیات اجتماعی را پوشش بدهد، به یک تضاد بزرگ می‌رسم. احتمالا سیاست در تداوم یک سلسله تلاش برای رفع نیاز به امنیت و موارد مشابه در جامعه شکل گرفته است. اما این روزها آدم‌های زیادی را به کشتن می‌دهد و به شکل عجیبی حتی مقابل حرکت مثبت جوامع و اندیشمندان قرار می‌گیرد!

درستش این است که سیاست اینگونه نباشد یا چیزی جایگزینش شود! این نگاه بد به سیاست در جامعه خبر بدی است. چرا باید چنین موجودی که همه با بدبینی به آن نگاه می‌کنند وجود داشته باشد؟ حتی اگر بگوییم این بدبینانه نگاه کردن لازم است هم خود بیانگر یک عارضه است.

نگاهی به سه گزینه‌ی تحمیلی لشکر اعراب مسلمان به ایرانیان

طبری در جلد پنجم کتاب معروف تاریخ طبری در قسمتی که حمله اعراب به ایران را شرح می‌دهد به پیام فرمانده سپاه اعراب که خطاب به فرمانده سپاه ایران است اشاره می‌کند. او چنین می‌نویسد:

ما به فرمان پروردگارمان سوی شما آمده‌ایم که در راه وی پیکار کنیم و فرمان او را به کار بندیم و وعده او را محقق کنیم و شما را به اسلام و به حکم خدا بخوانیم که اگر پذیرفتید شما را می‌گذاریم و باز می‌گردیم و کتاب خدا را میانتان وا می‌گذاریم واگرنپذیرید برما واجب است که با شما پیکار کنیم مگر آنکه جزیه دهید که اگر ندهید، خداوند سرزمین و فرزندان و اموال شما را به ما دهد( تاریخ طبری جلد پنجم صفحه 1753).

چند نکته در این پیام قابل تامل وجود دارند

نخست اینکه اعراب مهاجم بودند و به سرزمینی دیگر لشکرکشی کردند. این لشکرکشی نیز با حمایت دستورات دینی آن‌ها بوده است. آن‌ها سه راه بیشتر برای ایرانیان قرار نداده‌اند که هر سه آن‌ها تحمیلی و ظالمانه بوده است. شما تصور کنید که کسی به خانه شما هجوم آورد و بگوید یا مردهای این خانه را می‌کشیم و اموال و فرزندان را صاحب می‌شویم، یا به ما پول بدهید تا برگردیم، یا به دین ما وارد شوید تا برگردیم! تصور کنید که ماله‌کشان اسلام‌زده‌ای پیدا می‌شوند و می‌گویند ایرانیان به میل خود اسلام را پذیرفتند! فرماندهان جنگی در آن زمان نپذیرفتند و جنگیدند تا کشته شدند. اما مردم عادی از ترس کشته شدن پذیرفته‌اند. چطور نارضایتی از ساسانیان را می‌توان به همین راحتی دلیل پذیرش آیین یک قوم خون‌ریز و مهاجم دانست که بسیاری از مردم را از دم تیغ گذراندند و بسیاری را هم به بردگی بردند؟

نکته بعدی دیدگاهی است که در فرهنگ اعراب در آن زمان نسبت به فرزندان وجود داشته است. گویا آن‌ها فرزندان یک مرد را هم‌مرتبه با اموال او می‌دانسته‌اند و به صراحت می‌گویند اموال و فرزندانتان را به حکم خدا صاحب می‌شویم. این مسئله یکی از ریشه‌های قوانین وضع شده در زمینه مالکیت پدر نسبت به فرزندان در حال حاضر در کشوری مثل ایران است. مثلا دختر برای ازدواج به اجازه پدر نیازمند است(مادر هیچ!) یا اگر پدری فرزند خود را بکشد می‌تواند با هزار راه قانونی از مجازات رهایی یابد. مثلا در مواردی که پدر دختر را در حال سکس با مردی که شوهرش نیست ببیند. این مسئله در آیات قرآن هم دیده می‌شود. چندین آیه در قرآن وجود دارند که خطاب به مردم(مردان) چنین مضمونی را مورد استفاده قرار می‌دهد: گمان نکنید که اموال و فرزندان شما از شما محافظت می‌کنند(امنیت و آرامش کافی را فراهم می‌آورند).

و در آخر هم عادی بودن این نوع رفتار از سوی اعراب در آن زمان را نشان می‌دهد. یحتمل آن‌ها پیشتر هم در جنگ‌های داخلی خود چنین رفتاری داشته‌اند که عنوان کردن آن را عجیب نمی‌دانند. یعنی برای‌شان یک مسئله معمولی است که به جایی حمله کنند و یا آنجا را غارت کنند یا پول زور بگیرنذ! همینطور استفاده از دین به عنوان جایگزینی برای دو حالت قبل نیز برای‌شان عادی بوده است.

اصحاب پیچش(ع)

و چون گاه به انتخابات رسیدی، گروهی یافت شدندی که در کوی و برزن جار بزدندی که ای مردم رای همی دهید که این تاکتیک بودی و شما چه دانید که تاکتیک چیست؟ از این روی رندان آن گروه را به اصحاب پیچش شناختندی و از آن پس جمعی از خلق پیچ خوردندی و بسیار تاب گرفتندی و مسرور بودندی. و شیخنا از پیچش آنان بسیار حال بکردی تا جایی که ایشان را چند روزی در مرتبه حیاتی و دوستان دانستی. و همانا اصحاب پیچش(ع) بسیار تندخوی و ناراحت بودندی و هرکه را که با ایشان ناکوک بودی نخست سخت بپیچانندی و سپس برچسب زدندی که شما دسیسه‌گر باشی و همانا اسرائیل پلید باشد. گروهی از رندان از زیادی زاویه پیچ به شگفت آمدندی وصلوات محمدی ختم بکردندی زیاد. گویند از اسرار آن اصحاب(ع) کسی سر در نیاوردی و معلوم نشدی که چرا بر شگفتی‌های هفت‌گانه افزوده نشدندی؟ والله اعلم! اصحاب را رفتاری عجیب بودی. همانا شیخنا را جلاد و ابله گفتندی لاکن چون گاه به انتخابات رسیدی و شیخنا رای خواستی، خلق را نیک بپیچاندندی و تاکتیک می‌زدندی و شیخنا مسرور می‌گشتی. و این بسیار پارادوکسیکال بودی که همان تاکتیک باشد. و اینگونه بودی و شیخنا سال‌ها بزیست.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 83 مشترک دیگر بپیوندید