بایگانی دسته بندی ها: Uncategorized

آبان سنگین

باورم نمی‌شود این آبان را

که چنین پربار باشد، آنچنان طوسی که شهر پاییزی تهران به خود ندیده باشد، آنچنان عمیق که مرد خشکیده بارانی را بخیساند دوباره، آنچنان که اشکش را درآورد، چنین آبان باشکوه و بی‌تعارف مستی که تاب از روزمرگی‌هایش برید تا اقرار کند.

باورم نمی‌شود که اینگونه باشد و تو اینجا نباشی! اینگونه باشد و من همچون سال‌های سخت دور با تنهاترین تنهای درونم تنها باشم. به فراوانی قطره‌های آبان طاقت‌فرسا است که چنین باشد و من یک‌نفره‌هایم را سفارش دهم و سیلی بزنم به صورت رنگ‌پریده‌ی کودک تنهایم که سرخ شود گلگونه‌ی امیدش.

الو! یک پرس غذا و یک دوغ کوچک لطفا! باورم نمی‌شود که صبح را بیدار نشدم و دست به‌کار نشدم، تو خوابیده باشی و من آن وعده دونفره را آماده کنم و ابرها بخوانند. باورم نمی‌شود که به جای اینجا آبان آمده یار آمده، اینگونه سیلی بزنم به گونه.

Rain

این همه تلاش فراموش شده‌ی رها شده در کوچه‌ی بی‌تفاوتی را باور نمی‌کنم. آه چه آبان سنگینی! چنین آبان باشد و تو نباشی و من دوباره از ترس قطره‌های بی‌رحم و سنگین از رقص پاییزی دانه‌های خاک و آسفالت، از حرکت چترهای عابران، از بوی عجیب پاییز و سقف به زمین چسبیده‌ی آسمان طوسی، از  بیرون خانه گریزان شوم!

باورم نمی‌شود که نخواهی، باورم نمی‌شود این روزها تو نیستی! من پیر شدم برایش، برای بودنت، برای مهیا شدن میدان کوشیدم، باورم نمی‌شود که نمی‌دانی! باید بدانی، باید ببینی، باید می‌بودی. شاید همین باید، آخرین قطره‌ی جام رو به تهی‌ام باشد. گویی این آبان با تمام سنگینی‌اش بردوش من نشسته و من با این همه خستگی دوستش دارم، تنها برای آن «باید».

نبض باران در دست توست، طراوت تویی، بگو تا ببارد، تا بنوشیم. تا ببارد بارانِ تو، تا آبشار گیسوانت جان بگیرد و مستانه تا دریای لبخندت، آنجا که تجمع بی‌کران زندگی است بخرامد.

 

 

Advertisements

خواستن

خواستن سن و سال نمی‌شناسد. رنگ و نژاد نمی‌شناسد، مال و ثروت، جاه و مقام و طبقه نمی‌شناسد. من آنقدر پشت پنجره‌های خیس آبان منتظر مانده‌ام که بدانم، آنقدر روزمرگی را، غم نان را و پیروزی و شکست را دویده‌ام که بفهمم، می‌شود در هر شرایطی تعریفش کرد.

آبان شده، باران بارید و من پشت این پنجره‌های کوتاه قامت همچنان تنها خواستن را می‌ستایم. همان خودش را می گویم. گاهی مردم برایش ظرف تعریف می‌کنند و به اشتباه ظرف‌ها را ارج می‌نهند، آنقدر غرق در ظرف‌ها می‌شوند که یادشان می‌رود آنچه در آن ریخته بودند چه بی‌همتا، عزیز است.

حالا من اینجا دانه دانه قطره‌های باران را می‌شمارم و از هرکدام می‌پرسم نکند تنها من اینگونه می‌اندیشم؟ به آن‌ها می‌گویم کسی باید باشد که شما را به او نشان دهم، در موردتان حرف بزنیم و چشم‌های‌مان بنوشندتان.

آنقدر همه از این ماجرای ما دورند، آنقدر همه نادیده‌اش گرفته‌اند که قلم من دیگر میل آفرینش ندارد. گویی می‌خواهد به چشم دیگران هبوت و از منظر خود سوار بر ذهن ساکت من عروج کند. این روزها من او را تا اینجا می کشانم! من می‌نویسمش نه او مرا! آنقدر غریبه شده که به یاد نمی‌آورد روزی رقاص بزرگ میانه‌ی این میدان بود. گویا زخم‌هایش کاری‌اند! با این حال من کشان‌کشان آوردمش، تا اینجا تا وسط این میدان آبانی.

اینجا هنوز بوی پاییز می‌دهد. اینجا هنوز خواستن را می‌شود نوشت.

 

فلانی پست‌های اینستاگرامش چند K لایک می‌خورد

Cat-Lion-Mirror

دوران ما دوران به غایت کسل‌کننده‌ای است. شاید بهترین توصیف برایش دوران اسارت باشد. بخش بزرگی از جمعیت اسیر پیدا کردن راهی برای به دروغ بهتر نشان دادن خودشان هستند. این وسط عده‌ای ابزارهایی درست کرده‌اند تا آدم‌ها بتوانند به دروغ از خودشان فراتر بروند و به این ترتیب در قبالش به همان نسبت پول واقعی می‌گیرند. جمعیت مصرف کننده‌ی زیاد و مولدان و صاحبان معدود.

در شبکه اجتماعی اینستاگرام که ابزاری است برای به اشتراک‌گذاری عکس و ویدئو‌های کوتاه، افراد عکس‌ها و ویدئو‌هایی از خود به اشتراک می‌گذارند که آن‌ها را بر اساس سلیقه عموومی جامعه و انتظار خودشان که باز همین انتظار هم در اکثر مواقع بازنمودی از آن سلیقه اجتماعی است، از خودشان بهتر نشان می‌دهد. دختری که کارمند یک شرکت متوسط خدماتی است و صبح‌ها به سختی از خواب بیدار می‌شود و خودش را به محل کارش می‌رساند، پدرش با حقوق بازنشستگی از عهده مخارج او و دیگر اعضای خانواده برنمی‌آید و او هم به همان شکل کار می‌‌کند، در اینستاگرام عکس‌ها و ویدئوهایی به اشتراک می‌گذارد که شیوه زندگی یک دختر مرفه و شاد از قشر بالادست جامعه(از نظر اقتصادی) را به نمایش می‌گذارد. به دنبال پسرهایی از همان قشر می‌رود و هربار پس از سرخوردگی از رویارویی با واقعیتی که پشت پرده اینستاگرام پنهان کرده است، آسیب دیده و حریص‌تر می‌شود.

فراوانی این به هم‌ریختگی آنقدر زیاد است که اپیدمی شده است. جدای از اینکه به این بپردازیم که چرا آنقدر جامعه به سمتی رفته است که تجمل‌گرایی و در میان قشر بسیار ثروتمند بودن جامعه تنها وضعیتی است که ایجاد رضایتمندی می‌کند و مثلا علم و هنر و ادبیات اینگونه نیستند، موضوع مهم‌تر این است که اصولا چرا آدم‌ها نباید جایگاه خودشان را بپذیرند و به دنبال فریفتن دیگران باشند.

واقعیت این است که در هر جامعه‌ای تعداد افراد ثروتمند که دسترسی آن‌ها به امکانات خاص بسیار آسان باشد کم است. اگر نبود که اصولا تعریف ثروتمند، متوسط و فقیر نیز معنی پیدا نمی‌کرد. این مسئله هم که همه‌ی آدم‌ها دوست داشته باشند در میان قشر ثروتمند باشند باز طبیعی است. اما رفتارهای چنین افراطی که افراد یک «لایف استایل» را جعل کنند و از خود تصویری غلط به نمایش بگذارند نوعی فروپاشی اجتماعی است. بدون شک یک نوع مرض فراگیر است که ریشه‌هایش هم لاجرم باید فراگیر باشند. موضوع این است که آدم‌ها به دنبال این نیستند که تلاش کنند و یک قدم دسترسی خود را به امکانات و رفاه بیشتر کنند بلکه از اینکه به دروغ از طرف برخی افراد ناشناس در جمع افراد با رفاه شناخته بشوند آن‌ها را راضی می‌کند. گویی این مسئله به جای اینکه یک هدف بلند مدت باشد، تبدیل به نیاز فوری و کوتاه مدت شده است.

به نظر می‌رسد دلیلش این است که «پول‌دار بودن» تبدیل به تنها ارزش جامعه شده است. تنها شاخصی است که افراد را از بقیه متمایز می‌کند و آدم‌ها به جز آن نمی‌توانند هیچ شرایط دیگری برای لذت بردن از زندگی را تصور کنند. دختر و پسر جوانی که می‌توانند برنامه ده ساله برای خانه‌دار شدن، فرزند‌آوری، متخصص شدن، عاشق شدن و لذت بردن از رسیدگی به علاقه‌مندی های‌شان در حد توان‌شان در زندگی و در نهایت خودشکوفایی داشته باشند، به طور کلی چنین مواردی از لیست خواسته‌های درونی‌شان حذف شده و جایش را دسترسی آنی به ثروت و همنشینی با افراد مرفه گرفته است. برای همین این افراد با بی‌میلی و بی‌تفاوتی تنها به دنبال «آب باریکه‌ای» برای گذران زندگی می‌روند و جایی مشغول کار می‌شوند. آن‌ها همچون اسیرانی غمگین خیابان‌ها را در مسیر منزل به محل کار و برعکس می‌پیمایند و بهترین عرصه غرورآفرینی و امیدشان لایک‌های اینترنتی است که در آنجا زندگی‌شان را جعل کرده‌اند. میلیون‌ها نفر جاعل که فرصت ساختن زندگی و لذت بردن از آن را از دست می‌دهند و هر روز هم در خلوت یا به همراه دوستان صمیمی‌شان می‌پرسند: «چرا هیچ چیز حال‌مان را خوب نمی کند؟»

این رخوت عمومی دلایل زیادی دارد اما شاید بشود یکی از اصلی‌ترین دلایلش را فروپاشی تعریف شایستگی و ارزش‌گذاری توانمندی‌های افراد در جامعه دانست که این موضوع در کنار تقابل بین ارزش‌های انسانی و مادیات و فرو ریختن ارزش‌های انسانی مخصوصا به دلیل سو استفاده از این ارزشها در راه دسترسی به ثروت شدت گرفته است. در جامعه‌ی ما علم، اخلاق، طبیعت‌دوستی، ادبیات، هنر و حتی ورزش و سلامت در ابتدا همگی جایگاه‌شان را به دین واگذار کردند و قرار شد در سایه‌ی دین و با تایید دین آن‌ها ارزشمند شوند. حال وقتی که دین ابزاری برای پول‌سازی و جنگ قدرت و تعریف دسترسی به امکانات شده است، لاجرم دین به همراه تمام ارزش‌هایی که مغلوبش شده بودند، با پول اندازه‌گیری می‌شوند. بدیهی است که در چنین جامعه‌ای دیگر زیرساخت و چارچوب و سیستمی برای ارزشمند بودن کسی که نه در حد یک دانشمند بسیار بزرگ اما تا حدی در یک زمینه علمی متخصص است وجود ندارد. برعکس این ماشینش، محل زندگی‌اش و موجودی حساب بانکی‌اش هستند که او را با ارزش می‌کنند. درستش این است که تخصصش او را به یک خانه‌ی بهتر، ماشین بهتر و پوب بیش‌تر برساند اما برعکس است.

«آقازاده» و «رانت»! این‌ها واژه‌هایی هستند بر اثبات مدعای فوق. افرادی که پسران و دختران و پسران و دختران فامیل‌ها و شرکای‌شان الگوها و شیرینی‌های اینستاگرام و فیسبوک شده‌اند و بسیاری از جوانان گم‌شده هم مگسان دورشان.

بیا پاییز، امسال تو مهمان من باش

images

سلام پاییز، بیا رفیق آنقدر خجالتی نباش!

می‌دانم باران نیاورده‌ای، می‌دانم نتوانستی امسال یار و دلدار و بوسه‌های عاشقانه با خودت بیاوری. اما خجالت نکش رفیق. آن حجاب خاک گرفته‌ی تابستانی‌ات را کنار بگذار، بگذار زلف‌های ارغوانی‌ات بخرامند، ما که غریبه نیستیم، بوی قدم‌هایت هفته‌ها است که در هوا پیچیده. بیا بنشین رفیق.

این همه ما دلتنگی پاییزی نوشیدیم از ساغرت، بیا امسال تو مهمان من باش. این غریبی کردنت، این چشم‌های نگرانت، این غم مرموزت که سال‌ها با آمدنش ناباورانه شاد می‌شدیم را امسال تو مزه کن. ببین چه شیرین است. ببین چه غریب و چه آشنا است. ببین چه ناب و بی‌بهانه است. بیا، خودم برایت از باغ قدیمی خواستن چند برگی زرد کرده‌ام، بیا با هم با آن‌ها از همان آتش‌ها درست می‌کنیم و بوی برگ‌هاي زرد و ارغوانی و پوست گردوی سوخته می‌سازیم. کنار آتش می‌نشینیم و آنقدر باغ را مرور می‌کنیم تا اشک در چشمان‌مان جمع شود، من خودم همانجا در آغوشت می‌گیرم تا باران بیاوری.

آنقدر صبوری‌ات می‌آموزم تا تابلوی دل و دلدار بسازیم، تا مهرت را باور کنی دوباره، آبان و باران بیاوری و باران زلال جمع شده در چاله‌های خیابان دوباره آن دیوانگی‌های دست در دستِ همِ سوزِ شب‌های سرد و خیس آذر را بشارت دهند، تا دوباره دست در جیب کاپشنمان کنیم و زیر چنارها قدم بزنیم.

قانون ازدواج همجنس و دگم‌گرایانی با گردن‌های سرخ افروخته و پوست سفید

دادگاه عالی آمریکا ازدواج همجنس‌ها را قانونی کرد.

این خبری است که از دیروز 27 جون 2015 در صدر اکثر خبرگزاری‌های بین‌المللی قرار گرفته است. جدای از اینکه آیا این اتفاق خوب است یا بد و پرداختن به مسائل کلانی چون تاثیرش بر آینده جامعه بشری، موضوعی که نظر من را به خود جلب کرده است، وحشت نهادینه شده‌ای است که از دهان مخالفان این تصمیم و تحت عنوان «خدا»  بیرون می‌اید و به واژه‌ی قانون چسبانده می‌شود. قانون! می‌گویند: «خدا پیشترها قانون ازدواج را تعیین کرده است» آیا این همان خدایی نیست که عقربه‌های در حال حرکت ساعت را روح شیطان می‌نامید؟ آیا این همان ترس کلیسا از گالیله نیست؟ ترس از رویارویی با شکست آنچه که باورش می‌دانسته‌اند.

آیا قانون را «خدا» می‌نویسد؟ اگر «موفق» را رفاه و آرامش و رشد جامعه بشر بدانیم، کدام نمونه‌ی موفق از قانون‌نویسی به این شکل را می‌شود در تاریخ بشر نام برد؟ در میان کامنت‌های صفحات خبری و تحلیلی غربی نظرات انسان‌هایی را می‌بینم که گویی سراسیمه و با چشمان بسته و دهان باز، بدون علم و شناخت تنها انکار می‌کنند و به رسم مراسم برائت از مشرکین خودمان لعن و نفرین گویان برای آینده خاکشان و رها شدن از دست شیطان دعا می‌کنند. انسان هایی که بسیاری از آن ها تا به حال نه خود و نه خانواده‌های‌شان آسیبی از هیچ همجنسگرایی ندیده‌اند.

گرچه این واکنش‌ها نشانه‌های زنده بودن دگماتیسم مذهبی در دنیای امروز حتی در جوامع غربی است، اتفاقی که در سال 2015 در آمریکا افتاد مس‌تواند از آخرین پرچ‌های محکم بر تابوت آن دگماتیسم مذهبی در جوامع متمدن به شمار آید. دگماتیسمی که تنها زمانی کاملا از بین خواهد رفت که بشر بر مرگ غالب شود.

پ ن: #Love_wins

صدای اذان و غروب جمعه

امواج مثل افسونی غم انگیز در باد می پیچند، برفراز کوچه های غبارگرفته و مرده ی شهر و از کنار دیوارهای کثیف و دودگرفته‌ی ساختمان‌های نامنظم عبور می‌کنند و طوری بر استخوان‌های سندانی امی‌نشینند که غم مرموز غروب‌های جمعه‌ی بچگی‌ها را درست در برابر چشمان‌مان به تصویر می‌کشند.

صدای اذان می‌آید.

صدای هزار سال سکون و رخوت بیش از یک میلیارد انسان اسیر. صدای نداشتن و کم داشتن و خودفریبی و دهان دریدن‌های هیستریک به هنگام تحسین و یا نفرین رشد دیگران. هزار سال رفتار یک‌جور، هزارسال وعده‌ی ناجور و هزارسال از خاطره‌های تلخ این خاک رنجور.

وقتی امواج می‌رسند، آنقدر با خود نداشتن و نشدن و ناکامی می‌آورند، آنقدر سنگینی حضورشان انسان‌خراش است که تنها واکنش ممکن، آن خنده‌ی تلخ با لبان بسته و گلوی بغض کرده است که در کودکی‌ها صدای مادر و سفره‌ی شام و برنامه‌ی کودک بر لب‌ها می‌نشاندندش و این روزها دیگر بهانه‌ای نیست که جاری شود.

صدای اذان و غروب جمعه یعنی صد هزار دشنام به واژه‌ی موقعیت. یعنی ازدواج شومی که ماحصلش به سنگدلانه‌ترین شکل ممکن آرزوها و توانمندی‌ها و موقعیت‌های چند نسل را به استهزا گرفته است و می‌گیرد.

 

 

پنجره‌های آرام

آن روز که روز عادی دیگری می‌نمود، من وعده‌ی قدم زدن بر سنگ‌فرش‌های خیس بهار را پوشیدم، یکی هم برای تو آوردم و با هم از میان عابرین تا آن کوچه‌های خلوت و آن پنجره‌‌ی روشن به غروب که دو گلدان کوچک لب آن ایستاده بودند رفتیم. هزار جارچی تمنا در دلم جار می‌زدند: «نزدیک‌تر»

درست همانجا که پرسیدی به چه می‌اندیشم، من غرق در اقناع جارچیان تمنای تو بودم.

یادم به پنجره‌ات آمده بود که چه بی‌تاب از آن برایم می‌گفتی. آن بهانه‌ی کوچک پاییزی که ظرف مونولوگ‌هایت بود. یادت هست؟ از پشت پنجره‌ات زمزمه می کردی: «سال دیگر، این طرف‌ها، با هم». آن روز پاییز و بهار در آن کافه‌ی کوچک به هم آمیخته بودند. تو عادت داری که بعضی نگاه‌های مرا دنبال کنی و ناخودآگاه طعم آنچه را که من نشان کرده‌ام بی آنکه بدانی‌اش، مزه کنی. آن روز هم وقتی در امتداد نگاه من دوباره پنجره را دیدی، برایت تازگی داشت.

راستی دارد خرداد می‌شود! عجیب است که کفش‌های کتانی خرداد هم با ما می‌دوند. وقتی خرداد می‌شود من خیابانم می‌آید و تو! اصلا برای همین است که گاه و بی‌گاه در مسیر سنگ‌فرش‌ها خردادی می‌شدیم.

و پس از آن، آن روز به هزار گوشه‌ی آهنگ زندگی می‌اندیشیدم  که می‌شود سوار بر ساز خواستن آن‌ها را سرود. به من! به لحظه‌هایی که می‌گذرند و بهترینِ خاطرات می‌شوند. برایت می‌شوند آیا؟ آن خنده‌ی ناب تو در کنار رقص شعله‌ی محصور در آبگینه‌ی شمعِِ شبِ بهار که برای من می‌شود. زندگی همان لبخند بی‌همتا است. همین است که هر از گاهی دست‌هایت را می‌گیرم، از روزمرگی‌ها بیرونت می‌آورم و تا لبخندت با خودم خواهمت برد. گاهی به بهای افزون از مجاز حتی. ولی می‌ارزد به لبخندت. به همین لبخندت.

می‌دانی؟ من هنوز در حال نوشتنم. آن وقت‌ها که می‌پرسیدی به چه می‌اندیشی تا پاسخ بگیری که : «در حال نوشتنم» را به یاد می‌آوری؟ هنوز در حال نوشتنم.

 

تو یعنی واژه‌هایم

تو یعنی وقتی که یادت می کنم ذهنم برایم موسیقی ناب ایرانی می‌نوازد. تو یعنی وقتی صدایت می‌کنم، آن غم مرموز بعدازظهرهای تابستان که با بوی نمی که از دریچه کولر وارد می‌شد و با بوی تابستان عجین شده بود، شیرین می‌شود. تو یعنی وقتی که نگاهت می‌کنم، صندلی خالی کناری ماشین خاطره می‌شود. تو یعنی هزار و یک شب فرندفید و بیداری‌های پای لپ‌تاپ، تو یعنی سال‌های بالاترین و دلهره‌های داغ، تو یعنی یک میلیون واژه‌ی هزارتوی سنگین پرمعنی که هرکسی نداندشان، یعنی ترجمان فرار از تنهایی. تو یعنی ساختن هوای تازه از این سیگنال‌های ناپبدا، یعنی آفرینش یک دوست، یک یار و یک دلدار. تو یعنی بزرگ شدن، بهتر شدن، تو یعنی با هرقدم از نو شدن. تو یعنی یادگار بهترین سال‌های خودشکوفایی، تو یعنی یک سلام گرم تابستانی. تو یعنی بهار، چهار و نیم سالِ تلخ و شیرینِ انتظار، تو یعنی ایستگاه آخر، تو یعنی خواستگاه باور، تو یعنی دمِ خرم مستی، بازدم گرم هستی. تو یعنی دُردِ واژه‌هایم، بوی دغدغه‌هایم.

پ ن: برای همه‌ی بالاترینی‌ها و فرندفیدی‌هایی که بارشان، دوستان خوبشان، و خاطرات‌شان از آنجا را عزیز می‌دارند. برای آن‌هایی که آنجا رندگی کردند و می‌توانند بخشی یا همه‌ی این نوشته را با لحظات‌شان و خاطرات‌شان از آنجا منطبق کنند.

جایگاه‌های عوضی، آفت عشق‌ورزی

عاشقی قشنگ است.

با همه‌ی سختی‌هایش، با همه اشک‌ها و باختن‌ها و شکستن‌ها، فکرش را که می‌کنم، می‌بینم چقدر نیرومند و خواستنی است. وقتی عاشق می‌شوی، واژه برایت منحصر به فرد می‌شود. کسی هست که تا می‌گویند عشق، تجسمش می‌کنی. حتی اگر دیگر نباشد، حتی اگر او تو را نخواهد، حتی اگر رفته باشد. حتی اگر با دیگری باشی و حتی اگر فرزند هم داشته باشی، حتی اگر به تو آسیب رسانده باشد، حتی اگر دیگری و دیگرانی روزی صدهزار دسته گل به خانه‌ات بفرستند. تا روزی که دوباره عاشق نشوی، تا روزی که بتوانی کسی را بر آن مسند بنشانی، همچنان آن تجسمش می‌کنی و همچنان تازه است.

عجب نیرویی!

اما لذتی که داشتنش داشته یا دارد، هزاران نوسان ناگهانی ضربان قلبت، در دویدن به دنبال تلفنی که زنگ می‌خورد، در دیدن ناگهانی یک برگ از خاطرات، لباسی که اینجا مانده، مکانی که آنجا بوده، ترانه‌ای که او می‌‌خواند و عطری که قطعه‌ای از یک لحظه‌ی شیرین زمان است. این‌ همجواری‌ها با آن نیروی بزرگ را هیچ جایگزینی نیست مگر از جنس خودش.

کسی که هرگز در آن نزدیکی‌ها نبوده که هیچ، یا که بهتر است بگوییم اینک خر تو بیار افسار. اما کسی که بوده قادر نیست آن را با هیچ چیز دیگری جایگزین کند. گواهش آن خنده‌ی از سر بی‌تفاوتی است که ناگزیر وقتی دیگران دسته‌گل‌ها را می‌فرستند بر لبت می‌نشیند. گواهش آن پای لنگ زندگی است که در نبودش همیشه می‌لنگد. گواهش آن لحظه‌ی اندوهناک بزرگ و عمیق است که مثل یک ابر سیاه‌چاله‌ی وحشی تمام ستارگان و سیاره‌های چشمک‌ زن گرداگردشان را در میهمانی می‌بلعد. گواهش آن خستگی لعنتی بی‌امان است که بختک‌وار شب و روز و خواب و آرامت را در بر می‌گیرد. گواهش این همه دربه‌در که آن‌جا و اینجا روزی هزار سیلی بر صورت خود می‌زنند ولی دریغ از حتی یک مویرگ پاره که رنگ رخسار را از زردی فقدانش برهاند.

عاشقی قشنگ است ولی آدم ها گاهی جایگاه‌شان «عوضی» است! در یک جایگاه عوضی، تو گل می‌فرستی، تو خوشبینی، تو به هر قیمتی به دنبال ساختنی، خدای خالق می‌شوی! کیمیاگر می‌شوی و از یک شاخه‌ی گل یک لحظه‌ی مطمئن آرام می‌سازی. آجرها را جادو می‌کنی و خانه‌ات را زیبا می کنی. می‌دوی! فراتر از خودت می‌شوی، هر کار سخت را می‌پذیری و همواره امیدوار و شادابی. اما، تنها تو اینگونه‌ای! نمی‌دانی که برای او، این‌ها در نهایت به آن لبخند بی‌تفاوت بر لبانش می‌انجامند و تو و تلاش و امید و عشقت، آن دسته‌گل‌های خنده‌آور بوده‌اید.

عاشقی قشنگ است ولی ای کاش در جایگاه عوضی نباشد!

پ ن:

قلمم نمی‌نویسد دیگر! هنوز حرف‌هایم مانده.

 

باران آخر پاییز

با من بخوان باران را، حکایت یاران را،

ای قلب آیینه، ای یار دیرینه، ای صبح آدینه. ای دانه‌ی آب، ای شهد شیرین مهتاب، ای یاد تو نشسته بر تخت خالی آفتاب. ای مهر، ای سراینده‌ی شعر، ای بلندای خیالت ساییده به سقف سپهر. ای کوبه‌ی دهلیز، ای لبخند تو فردای شب آخرین باران پاییز. ای آغوش تو گرما در سرمای آذر،

با من بخوان باران را تا آمدنت، تا رسیدنت، تا آن تمنای آخر