بایگانی دسته بندی ها: فرهنگ و هنر

A Game of Thrones Middle East

Game-of-Thrones-MiddleEast
A Game of Thrones: Middle-East

پ ن: شاید بد نباشد که در یک شبیه‌سازی نسبی از خاورمیانه بر آن اساس، نگاهی به جایگاه داعش و سایر بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای انداخته شود. همینطور با توجه به شایعاتی مبنی بر اینکه رهبر داعش به سریال بازی تاج و تخت (A Game of Thrones) علاقه خاصی دارد این نگاه خالی از لطف نیست!

نگاهی به حضور «ولتر» در دیالوگی از فیلم اشباح گویا

فیلم اشباح گویا ساخته‌ی Milos Forman محصول سال 2006 با هنرمندی خیره‌کننده Javier Bardem و Natalie Portman یکی از فیلم‌های هنرمندانه‌ای است که در مورد روزگار قدرتمندی کلیسا در اروپا و دادگاه‌های تفتیش عقاید ساخته شده است. ماجرای فیلم از توجه کلیسا به نقاشی‌های غیرمتعارف Francisco Goya نقاش نام‌دار اسپانیایی آغاز می‌شود. نقاشی‌ها تصاویری از اشباح شیطانی هستند که آمیخته‌گی آن‌ها با آدمیان و جامعه در نقاشی‌ها مشهود است. کشیشان در عکس‌العمل به این نقاشی‌ها ابتدا بازداشت و مجازات نقاش را مطرح می‌کنند. با مخالفت یکی از آن‌ها توجه کلیسا به چیز دیگری جلب می‌شود. کشیش مذکور توضیح می‌دهد که این نقاشی‌ها بازتاب وقایع جامعه هستند و با از بین بردن یک نقاش نمی‌توان با آن مبارزه کرد. باید ریشه‌ها را از بین برد. باید بی‌دین‌ها را سوزاند. باید به روش‌های قدیمی(اعتراف گیری با شکنجه و زندانی و شکنجه کردن و سوزاندن دگراندیشان) رجوع کرد. همان کشیش گروه‌های تجسس بین مردم را راه‌اندازی می‌کند و روش‌های قدیمی آغاز می‌شوند.

پدر لورنزو یا همان کشیشی که روش‌های قدیمی را رهبری می‌کند به واسطه‌ی گویا به مهمانی یکی از ثروتمندان شهر دعوت می‌شود و آنجا مرد ثروتمند از او می‌خواهد دختر بی‌گناهش را که توسط دادگاه تفتیش عقاید زندانی شده است به خانه بازگرداند. او توضیح می‌دهد که دخترشان به داشتن فعالیت مخفیانه اعتراف کرده است و پس از مواجه شدن با اعتراض مرد ثروتمند در مورد نامعتبر بودن اعتراف در اثر شکنجه، موضوع بی‌گناهی و ایمان را پیش می‌کشد و توضیح می‌دهد که خداوند به یاری فرد بی‌گناه خواهد آمد تا به دروغ اعتراف نکند. مرد ثروتمند به همراه پسران و خدمتکارانش کشیش را با همان شیوه‌ها تحت شکنجه قرار می‌دهد و از او اعتراف می‌گیرد که فرزند حرامزاده‌ی حاصل از ازدواج یک اورانگوتان و یک شامپانزه است که به کلیسا نفوذ کرده است تا نقشه‌های شیطانی‌اش را پیاده کند. پس از آن پدرلورنزو سعی می‌کند کلیسا را راضی کند تا دختر را رها کنند اما نمی‌تواند و مرد ثروتمند اعتراف‌نامه را منتشر می‌کند، پدر لورنزو فراری می‌شود و کلیسا او را تکفیر می‌کند.

اما نکته‌ی جالبی در یکی از سکانس‌های فیلم به چشم می‌خورد که قابل تامل است. پدر لورنزو در زمانی که مشغول آموزش گروه‌های تجسس است، کتاب مقدس را به افرادی که آموزش می‌بینند نشان می‌دهد و می‌گوید: «این در ظاهر کتاب مقدس است اما وقتی آن را باز می‌کنیم نوشته‌های «ولتر» را در آن به جای کلام خدا قرار داده‌اند. ولتر، شاهزاده‌ی سیاه اعتقادات تاریک.» پدر لورنزو «ولتر» فیلسوف نامدار فرانسوی را شاهزاده‌ی سیاه اعتقادات تاریک و منحرف می‌داند. در ادامه فیلم پس از گذشتن مدتی از متواری شدن پدر لورنزو به خاطر اعترافش، انقلاب فرانسه پیروز می‌شود و ارتش فرانسه به اسپانیا حمله می‌کند. فرانسوی‌های انقلابی بر علیه کلیسا می‌جنگند و در اسپانیا کلیسا را از قدرت ساقط می‌کنند. دادگاه‌های تفتیش عقاید را تعطیل می‌کنند و کشیش‌ها را محاکمه می‌کنند. در این زمان سروکله پدر لورنزو دوباره پیدا می‌شود و او مسئول محاکمه‌ی کشیش‌ها می‌شود. او که ولتر را شاهزاده سیاه اعتقادات تاریک خوانده بود، حال دم از دفاع از ارزش‌های انقلاب فرانسه می‌زند که بی‌شک شکل‌گیری آن با همه کاستی‌هایش متاثر از اندیشه‌ها و گفتار کسانی چون ولتر بود. این اشاره تیزهوشانه به تکفیر ولتر در زمانی که پدر لورنزو را ایمانی خارج از مرزهای تهدید و شکنجه در حاشیه‌ی امن قرار داده بود و قرار گرفتنش در مقابل کلیسا پس از چشیدن طعم فراموش نشدنی شکنجه و اعتراف‌گیری، نوعی یادآوری نقش اندیشمندان و نویسندگان و هنرمندان آزاداندیش در پیش‌برد جامعه به شمار می‌آید. ولتر عقایدی ضدکلیسایی داشت و به همین دلیل به دلیل اعتراض به حکومت پادشاه وقت فرانسه که با کلیسا همراه بود مدتی به زندان افکنده شد.

در نهایت با حمله ارتش انگلستان به اسپانیا و حضور مجدد کلیسا در صحنه قدرت، پدر لورنزو این بار توسط کشیشانی که خودش آن‌ها را محاکمه کرده بود، محاکمه می‌شود. او در مقابل اصرار کلیسا برای توبه کردن و بازگشت تسلیم نمی‌شود و در نهایت به حکم کلیسا اعدام می‌شود.

پ ن: این فیلم ماجرای جذابی دارد که بیننده را به دنبال خود می‌کشد. سرنوشت دختر بی‌گناه مرد ثروتمند و بچه‌دار شدنش در زندان و همینطور سرنوشت بچه‌ای که از او زاده می‌شود از این جذابیت‌ها هستند.

استاد کیانیان عزیز! مقامات کشوری مانده‌اند مدونا را کجای زیر دل‌شان بگذارند

استاد کیانیان عزیز!  همانطور که استاد شجریان گفت، این‌ها هیچ‌»گاه نخواستند هنر را تحمل کنند. از آن گذشته، مدونا را کجای زیر دل‌شان بگذارند؟ آنجلینا جولی را چه کنند؟ همین روزها است که وا اسلاما و وا مصیبتا سر دهند که مملکت امام زمان بدنام شد و اسلام در خطر افتاد. همین روزها است که این اتفاق را به پیشگاه امام زمان تسلیت بگویند. مهمتر از همه این‌ها، هیچ آخوندی در مراسم حضور نداشت که نشان دهنده نقش ولی فقیه در کسب موفقیت آقای فرهادی باشد.

اصلا مگر گلدن گلوب نشان شیخ حسن نصرالله است که تبریک گفتن داشته باشد؟ ورزشکاران را مثال زدید، فکر می‌کنم تنها دلیل زنده ماندن ورزش، درهم‌آمیخته شدنش با نمادهای پهلوانی مذهبی است. سینما را که نمی‌شود به این راحتی‌ها با ولایت پیوند داد. هنر اصولا بستری برای بسط اندیشه است و اندیشیدن برای شیخ حسن ضرر دارد. چگونه می‌شود همزمان هم به هنر مستقل آقای فرهادی و دیگر هنرمندان بها داد و هم به انگشت اشاره شیخ حسن؟ استاد کیانیان! بهتر است برای شنیدن پیام تبریک مقامات کشوری صبر کنید تا آقای ده‌نمکی جایزه‌ای هنری به سبک ولایت را از دستان مبارک شیخ حسن دریافت کند.

پ ن:

فیلم جدایی نادر از سیمین به کارگردانی اصغر فرهادی برنده جایزه بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب شد.

رضا کیانیان: چرا مقامات کشوری تبریک نمی گویند / کاری که فرهادی کرد یک افتخار ملی است 

با احترام به استاد کیانیان و در راستای حمایت از صحبت شجاعانه ایشان.

آنان که گفتند انسان، حتی به قیمت جان

نان و پنیر و سیگار، صبحانه‌های بیمار. پاییز طوسی سرد، سال‌های دودی درد. یک نسل پشت خمیده، بی روح و رنگ پریده. آرمان‌های مغلوب، از هجمه‌های سرکوب. یک کیبورد و کمی نور، هزار وصله ناجور. شب‌های جغد برفی، عجب اندوه ژرفی. یک نسل بی بهانه، غم‌های بی‌نشانه، آبان عاشقانه، تنهایی شبانه. باران کودکانه، اشک‌های خالصانه. این سرزمین خسته، پشت پدر شکسته. پنجره‌های بسته، نامه‌های سربسته. جبر سنگین زمان، عجز غمگین مکان. امید‌های فردا، یک سر و هزار سودا. نماینده خدا، شاهزاده گدا. فرمان‌روای ناموس، آن حضرت اختاپوس. برق شمشیر عرفان، کوچ هر مرغ خوش‌خوان. کاپشن‌های تیره، نگاه‌های خیره. اتوبوس‌های شلوغ، صادقانه‌های دروغ. ناکامی‌های بلوغ، زن‌های باغ فروغ. حجاب و گشت ارشاد، بهانه‌های مرصاد. راز پیران نوجوان، شعر زندان اخوان. نوزادهای بی‌گناه، فرداهای بی‌پناه. باروت و گوگرد و جنگ، تاریخ دشنام و ننگ. سگ‌های حسین و علی، قیم و مرجع و ولی. پیکر عریان جهل، روزی آسان و سهل. چند در وطن خویش غریب، رنگ‌باخته از رنگ فریب. کجای این بیابان؟ کجای ماه آبان؟ کجا روند در این شب؟ با که بگویند از تب؟ از چه بگویند آخر؟ با که بگویند آخر؟ از آن سوی گمراهی؟ بالاتر از سیاهی؟ آخر بخاک غربت، سر می‌نهند به تربت. غم این خفته چند، باقی می‌ماند هرچند. اما شعر بیداری، ماند به یادگاری. آنان کاین نطفه کارند، همیشه ماندگارند. شاعران بیداری، فاتحان بیماری. آنان که گفتند انسان، حتی به قیمت جان.

پ ن:

امروز به این فکر می‌کردم که انسان‌هایی که بی‌توقع در حال تلاش برای ساختن یک جامعه بهتر هستند چه‌قدر سزاوار ستایشند. به نظرم حتی اگر خودشان ثمره کارشان را نبینند، تلاش‌شان به‌هرحال روزی به ثمر می‌نشیند.

نگاهی به سکانسی از فیلم «شهر گناه» و حضور نور سفید فاشیسم ایدئولوژیک

در سکانسی از فیلم «شهر گناه» (sin city)، پیر مردی به نام «مارو» برای تلافی قتل یک زن فاحشه به خانه بزرگترین کشیش شهر می‌رود که در میان مردم بسیار مورد احترام است و در دولت هم نفوذ بسیاری دارد. او پس از عبور از نگهبان‌ها و ساقط کردن آن‌ها، وارد خانه امن کشیش می‌شود. به این دیالوگ‌های جالب توجه کنید:

کشیش: خدای من، تو هیولایی، تو شیطانی

او صدای یک فرشته رو داشت و فقط با من صحبت کرده بود و الان مرده به خاطر یک جنده احمق!

مارو: اصلا فکر خوبی نیست وقتی من اینجام در مورد گلدی اینطوری حرف بزنی

کشیش: وقتی اومد پیش من یک پسر عذاب دیده بود. عذاب گناه. سعی کردم راهنماییش کنم. ولی خوردن صورتش رو با نور سفید پر کرده بود. با گریه پیش من قسم خورده بود که خدای قادر رو لمس کرده. تو چی می‌دونی آخه؟

مارو:  من می‌دونم که آدم‌خواری خیلی عجیب و غریبه

کشیش: اون فقط بدنشون رو نمی‌خورد، روحشون رو می‌خورد. و من هم بهش پیوستم. همشون فاحشه بودن. هیچ‌کس بهشون اهمیت نمی‌داد، هیچ‌کس دلش براشون تنگ نمی‌شد. و بعد اون گلدی تو همه چیز رو خراب کرد.

ماجرا اینگونه است که کشیش مذکور، به همراه پسرجوانی به اسم کوین، اقدام به خوردن فاحشه‌های شهر می‌کنند. این کار را روحانی دانسته و برایشان نوعی تقویت روحی بوده است. برادر کشیش یک سناتور معروف است که با کمک برادرش سناتور شده است. پسر سناتور انحراف و ناتوانی جنسی داشته و تنها با شکنجه دختران قادر به برقراری ارتباط جنسی است. بنابراین فاحشه‌ها بهترین گزینه برای این تیم خطرناک هستند. پسر سناتور آن‌ها را شکنجه می‌کند و به آنها تجاوز می‌کند، سپس کشیش و کوین آنها را می‌خورند.

گلدی یکی از این فاحشه‌های مورد نظر بوده است که احتمالا با دانستن این ماجرا از دست آن‌ها می‌گریزد. در مکان‌های عمومی می‌ماند و در نهایت به پیرمرد بدشکل و هیولا مانندی  به نام «مارو» پناه می‌برد که یک خلاف‌کار قدیمی است. شبی که گلدی و مارو همبستر می‌شوند، کوین به آنجا می‌آید و پنهانی گلدی را می‌کشد. سپس پلیس به سرعت سر می‌رسد تا مارو به عنوان قاتل دستگیر شود و خطر افشاگری گلدی هم رفع شده باشد. اما مارو فرار می‌کند و پس از آن به شدت احساس دین کرده و به دنبال قاتل گلدی می‌گردد. در دیالوگی جالب، با خود می‌گوید: «حتی فکر نمی‌کردم که روزی بتونم زنی رو بخرم». مهربانی گلدی او را سخت مدیون می‌کند. در نهایت او متوجه ماجراها می‌شود، کوین را می‌کشد، سرش را از تنش جدا می‌کند و با خود به خانه کشیش می‌برد و آن را روی کتاب مقدس می‌گذارد. پس از رد و بدل شدن دیالوگ‌های فوق در خانه کشیش، مارو کشیش را می‌کشد اما در نهایت او را دستگیر می‌کنند و او به خاطر حفظ جان مادرش به همه آدم‌خواری‌ها و قتل‌ها اعتراف می‌کند.

نکته جالب در صحبت‌های کشیش، طبقه‌بندی آدم‌ها و ارزش وجودی‌شان براساس معیارهای خودش است. او خود را مجاز می‌داند که دیگران بمیرند برای ارتقای روح خودش. جدای از این‌که عملی که به آن دست می‌زند بسیار هولناک است، ستاندن جان آدم‌ها بر اساس دیدگاه خودش نمونه بارز فاشیسم ایدئولوژیک است. ما بسیار شنیده‌ایم که افرادی به بهانه تطهیر جامعه در جهت انطباق با معیارهای الهی، جانشان ستانده شده است. مثلا کسی که به پیغمبران یا افراد مقدس بی ایمان بوده و در نقدشان چیزی گفته است، به بهانه عمل در راه خدا جان‌شان ستانده شده است. و البته کسانی که بی‌کس بوده‌اند، مرگ‌شان خاموش و پنهان بوده است. درست به مانند همین فاحشه‌های بی‌کس در این فیلم.

این نور سفیدی که این گروه فاشیست، هزاران سال است بر پیشانی خود می‌بینند، بهانه ارتکاب به جنایاتی شده است که تاریخ را شرمنده می‌کنند. باید از این نور سفید فاشیسم هراسید.

پ ن:

این فیلم سه داستان را که تلاقی زمانی دارند به طور مجزا نمایش می‌دهد. یک داستان دیگر هم مربوط به تلاش یک پلیس پیر است که از تجاوزهای پسر سناتور با خبر می‌شود و در نهایت او را از بین می‌برد و خودکشی می‌کند. فیلم از نظر فیلم‌برداری و صداگذاری جلوه‌ای متفاوت دارد و داستان فیلم، خواننده را به دنبال خود می‌کشاند. اگر این فیلم را هنوز ندیده‌اید، دیدنش خالی از لطف نیست.

اصلاح اوضاع سیاسی-اجتماعی موجود یا حتما اصلاح جمهوری اسلامی؟

پیش‌گفتار: در این نوشتار می‌خواهم بگویم که ما الان در شرایطی هستیم که نمی‌دانیم به چه کسی و به چه دلیل باید بگوییم «اصلاح طلب»؟  فکر می‌کنم باید به فکر باشیم تا زیربنایی فراهم آوریم که در گفتمان غالب، به کسانی «اصلاح طلب» گفته شود که خواهان کار‌آمدی نظام سیاسی باشند و نه خواهان کارآمدی یک نظام سیاسی خاص! حتی انقلاب هم گونه‌ای اصلاح قهر‌آمیز است که تنها به دلیل قهر‌آمیز بودنش مورد نکوهش است. این البته یک نگاه خارج از عرف‌های سیاسی به واژه رفرمیست است. دقیقا بحث همین است که ما می‌توانیم حرف‌های تازه بزنیم. از تقابل مرگ‌بار رفرمیست و انقلابی که در حال حاضر وجود دارد خلاص شویم.  ما امروز در ابتدای راهیم. فکر می‌کنم بزرگترین وظیفه ما این است که در تکوین حلقه اول زنجیر تغییر، سهیم باشیم. ما باید تا می‌توانیم و هستیم هدف را درست برآورد کنیم، ملزومات را فراهم کنیم و اگر نبودیم ادامه راه را به آیندگان بسپاریم. می خواهم پیشنهاد کنم  تصمیم بگیریم از بند اصطلاحات دست وپاگیر رها شویم.

تغییرات بزرگ معمولا یک‌شبه به دست نمی‌آیند. آنها معمولا حلقه ‌آخر از زنجیره پیوسته و بلند تغییرند. معمولا در طبیعت مسیر حرکت این زنجیر پویا است. به این معنی که در تکوین هر حلقه، علاوه بر مسیر طی شده زنجیر تا حلقه‌های پیشین، شرایط کنونی نیز دخیل است و ممکن است هر لحظه مسیر تغییر کند. اما در نهایت طبیعت گونه‌ای نظم از این بی نظمی ارائه می‌کند که نتیجه‌ای است برآمده از شدنی‌بودن‌ها! در طبیعت تنها آنچه ممکن است بشود می‌شود. ممکن بودن تنها وابسته به قوانین طبیعت است و بر اساس آن قوانین، در هر لحظه فقط یک نظام شدنی داریم. این یگانه بودن ماحصل برتری شدنی‌بودن‌ها نسبت به آلترناتیو‌های تئوریک دیگر است. در طبیعت باید همه چیز فراهم باشد.

با این مقدمه از تغییر می‌توانیم به سوی اصلاح برویم. اصلاح را می‌توان تغییری دانست که از سوی انسان بر طبیعت و یا بر خودش و یا دیگران با نیت قبلی و به منظور دست یابی به شرایطی ازپیش تعیین شده، ایجاد می‌شود. طبیعی است که در اصلاح کردن، یا باید همه چیز فراهم باشد یا باید همه چیز را فراهم آورد! یعنی باید نشدنی‌بودن‌ها را شدنی کرد. بنابراین اصلاح خاصیت یگانگی ندارد. چون می‌توان آلترناتیو‌های مختلفی را با گذشت زمان و فراهم کردن ملزوماتش شدنی کرد. اما نکته مهم دیگر آن است که اصلاح چون ماهیتی از جنس تغییر دارد، لاجرم باید گام‌به‌گام پیش برود. این مسئله مهمی است. در چنین شرایطی هم باید اهداف مقطعی را پیش‌بینی کرد، هم باید پیوستگی زنجیره تغییر را حفظ کرد و هم باید تعیین مسیر کرد که هر حلقه زنجیر چگونه شکل بگیرد تا مسیر به سوی هدف نهایی برود. البته اصلاح یک ویژگی هم دارد و آن این است که ماهیت را دست‌نخورده می‌گذارد.

در موضوعات اجتماعی، مسائلی از قبیل اصلاح امور یا اصلاح وضعیت یا اصلاح نظام، سود و زیان عمومی دربردارند. بنابراین، طبیعی است کسی که مدعی می‌شود می‌خواهد در چنین مواردی اصلاحی ایجاد کند، باید پیش از هرچیز به روشنی بگوید  چه‌چیزی را می‌خواهد صلاح کند. یعنی کاستی را به وضوح نشان دهد. سپس باید مشخص کند که وضعیت بعد از اصلاح چه ویژگی‌هایی دارد. پس از آن باید ثابت کند که این ویژگی‌ها مفید هستند. سپس باید موقعیت فعلی را نسبت به موقعیت مطلوب و همچنین موقعیت اهداف مقطعی را برآورد کند و برآوردش را ارائه و توجیح کند. سپس باید شدنی بودنش را نشان دهد. سپس باید ملزومات احتمالی که باید فراهم شوند را هم به روشنی بیان کند. آنگاه باید سبک سنگین کند و ببیند که آیا می‌تواند شروع کند یا نه؟ آیا مرحله‌ای از کار وجود دارد که هنوز نشدنی است؟ آیا می‌توان به قدر کافی و در زمان کافی هزینه کرد تا ملزومات فراهم شوند؟ پاسخ به این‌گونه سوالات مشخص می‌کند که کی زمانش می‌رسد که آغاز به کار کرد و چه‌وقت باید گام بعدی را برداشت.

در مورد اوضاع حاکم بر نظام سیاسی اجتماعی در ایران و گروهی که «اصلاح‌طلب» خوانده می‌شوند، تقریبا در همه موارد فوق ابهام وجود دارد. شاید همین ایراد کار آنها باشد. دقیقا روشن نیست که می‌خواهند چه چیز را اصلاح کنند؟ یعنی موقعیت فعلی را با کاستی‌هایش دقیقا معرفی نمی‌کنند. مثلا دو جور می‌توان به آنها نگاه کرد. اول این‌که آنها می‌گویند: » در حال حاضر جمهوری اسلامی ناکار‌آمدی داریم و باید آن را اصلاح کنیم تا جمهوری اسلامی کار‌آمدی داشته باشیم.» اما نگاه دوم این است که آنها می‌گویند: «نظام سیاسی ناکار‌آمدی داریم و باید آن را اصلاح کنیم تا نظام سیاسی کار‌آمدی داشته باشیم.»  طبیعی است که در دیدگاه دوم خط قرمزی به نام جمهوری اسلامی وجود نخواهد داشت، اما هنوز می‌توان از منظر اصلاح به خواستگاه آنان نگاه کرد. یعنی در این دیدگاه، کار‌آمدی مهم است. باید اصلاح کرد تا به کار‌آمدی رسید و اگر چنین برآورد شد که برای رسیدن به کار‌آمدی باید جمهوری اسلامی مثلا تبدیل به جمهوری ایرانی شود، همین در جایگاه یک هدف مقطعی قرار بگیرد. ولی در دیدگاه اول، اصولا کارآمدی نظام سیاسی مد نظر نیست، بلکه تنها کارآمدی یک نظام سیاسی خاص مدنظر است که در اینجا کار‌آمدی همان اهداف آن نظام سیاسی خاص است و نه اهداف اجتماعی.

 البته در این زمینه بحث مفصل است. ممکن است آن نظام خاص پیش‌تر به اثبات رسیده باشد و یا به هر دلیل دیگری هرکسی حق دارد هدفش را تنها کار‌آمدی «جمهوری اسلامی» قرار دهد. در اینجا مسئله این است که دقیقا مشخص نیست که چه چیز می‌خواهد اصلاح شود؟! مفسده متوجه چیست؟

از سوی دیگر باز به روشنی معلوم نیست که آخرین حلقه زنجیره اصلاح آنها چیست؟ یعنی این گروه اصلاح‌طلب نتوانسته‌اند ویژگی‌های وضعیت پس از اصلاح را شرح دهند. باید روشن باشد که پس ز این‌که اصلاح مورد نظر شکل گرفت، چه شرایط جدیدی ایجاد می‌شود. باز روشن نیست که این شرایط جدید چقدر ایجاد منفعت عمومی می‌کند؟ در سایر موارد هم چنین است. مثلا معلوم نیست که اهداف مقطعی چه‌ها هستند؟ معلوم نیست که این اهداف مقطعی چگونه به هدف نهایی ختم می‌شوند؟ معلوم نیست ملزومات چه‌ها هستند؟ چقدر هزینه برای چه خواسته‌ای لازم است و مهمتر از آن بر اساس همه این‌ها که برشمرده شد، معلوم نیست که چه وقت باید حرکتی آغاز شود؟

طبیعی است که در میان این همه ابهام، اصلاح کردن جایگاهش را از دست می‌دهد و تنها تغییراتی شکل می‌گیرد که فقط و فقط بر اساس شدنی بودن‌ها است. در چنین شرایطی ما از پیش نمی‌دانیم که در هر مرحله چه می‌خواهیم و به چه چیزهایی نیاز داریم؟ برای همین نمی‌دانیم که چه‌وقت باید آن را آغاز کنیم؟ این است که به ناگاه دست به کار می‌بریم و حاصل این دست به کار بردن‌مان تنها به شدنی بودن‌ها ربط دارد. این در حالی است که اگر صبر می‌کردیم، می‌توانستیم بسیاری از نشدنی‌ها را با فراهم آوردن ملزوماتشان شدنی کنیم.

به نظر من گره کار در نگاه محافظه‌کارانه به اصلاح و عجله در رسیدن به اهداف است. فکر می‌کنم اگر بتوانیم شاهد ظهور گروه‌های اصلاح‌گری باشیم که هدفشان کار‌آمدی نظام سیاسی برای ایجاد منفعت عمومی پایدار باشد، آنگاه می‌توان هدف را چیزی چون رفراندوم در فردایی که آگاهی عمومی به حد کافی ارتقا یافته‌است قرار داد. از هیچ نامی نباید هراسید. نباید بر سر راه نیل به بهبود، حد و مرز و خط قرمز قرار داد. فکر می‌کنم در این راه، آگاهی بخشیدن موجب تکوین اولین حلقه زنجیره تغییر می‌شود. آگاهی بخشیدن یعنی انتقال دانسته‌ها و تحلیل‌ها به دیگران. یعنی ایجاد محافلی برای بحث کردن. یعنی تزریق آنچه که می‌دانیم به منبع عموومی شعور در جامعه.

باید بپذیریم که در جامعه هنوز امکانش نیست که به یک نظام سیاسی-اجتماعی بالغ و مدرن دست بیابیم. در نهایت تنها می‌تونیم به زور نظام سیاسی را تغییر دهیم که ماحصلش کاریکاتوری مضحک می‌شود که اصلاح آن هم خود نیازمند سال‌ها وقت و انرژی است. البته آن هم می‌تواند یک آلترناتیو باشد که من آن را رد نمی‌کنم. تنها خواستم بر این مسئله تکیه کنم که به هرحال زمانی طولانی لازم است. تنها چیزی که این زمان لازم را کوتاه‌تر می‌کند، همان آگاهی بخشی است.

بنابر این من فکر می‌کنم که باید یک بار دیگر، واقع‌بینانه آن هدف نهایی مرور شود. هرکسی برای خود مرور کند و در نهایت یک جمع بندی عمومی ایجاد می‌شود. مثلا رفراندوم در فردایی که حداقل آگاهی عمومی وجود دارد می‌توند یک هدف مقطعی در مسیر رسیدن به یک نظام سیاسی-اجتماعی کارآمد باشد . و نیل به آن نظام سیاسی اجتماعی می‌تواند هدف اصلی یا اطلاح بزرگ و نهایی باشد. آگاهی بخشی در مورد مسیر و برآورد ملزومات می‌تواند تکوین اولین حلقه تغییر باشد که این وظییفه ما است. من امیدوارم که چنین دیدگاه‌هایی مورد بحث واقع شوند و فضای سیاسی یران از این ابهام و سردرگمی مرگ‌بار رهایی یابد.