بایگانی دسته بندی ها: دل‌نوشت

فلانی پست‌های اینستاگرامش چند K لایک می‌خورد

Cat-Lion-Mirror

دوران ما دوران به غایت کسل‌کننده‌ای است. شاید بهترین توصیف برایش دوران اسارت باشد. بخش بزرگی از جمعیت اسیر پیدا کردن راهی برای به دروغ بهتر نشان دادن خودشان هستند. این وسط عده‌ای ابزارهایی درست کرده‌اند تا آدم‌ها بتوانند به دروغ از خودشان فراتر بروند و به این ترتیب در قبالش به همان نسبت پول واقعی می‌گیرند. جمعیت مصرف کننده‌ی زیاد و مولدان و صاحبان معدود.

در شبکه اجتماعی اینستاگرام که ابزاری است برای به اشتراک‌گذاری عکس و ویدئو‌های کوتاه، افراد عکس‌ها و ویدئو‌هایی از خود به اشتراک می‌گذارند که آن‌ها را بر اساس سلیقه عموومی جامعه و انتظار خودشان که باز همین انتظار هم در اکثر مواقع بازنمودی از آن سلیقه اجتماعی است، از خودشان بهتر نشان می‌دهد. دختری که کارمند یک شرکت متوسط خدماتی است و صبح‌ها به سختی از خواب بیدار می‌شود و خودش را به محل کارش می‌رساند، پدرش با حقوق بازنشستگی از عهده مخارج او و دیگر اعضای خانواده برنمی‌آید و او هم به همان شکل کار می‌‌کند، در اینستاگرام عکس‌ها و ویدئوهایی به اشتراک می‌گذارد که شیوه زندگی یک دختر مرفه و شاد از قشر بالادست جامعه(از نظر اقتصادی) را به نمایش می‌گذارد. به دنبال پسرهایی از همان قشر می‌رود و هربار پس از سرخوردگی از رویارویی با واقعیتی که پشت پرده اینستاگرام پنهان کرده است، آسیب دیده و حریص‌تر می‌شود.

فراوانی این به هم‌ریختگی آنقدر زیاد است که اپیدمی شده است. جدای از اینکه به این بپردازیم که چرا آنقدر جامعه به سمتی رفته است که تجمل‌گرایی و در میان قشر بسیار ثروتمند بودن جامعه تنها وضعیتی است که ایجاد رضایتمندی می‌کند و مثلا علم و هنر و ادبیات اینگونه نیستند، موضوع مهم‌تر این است که اصولا چرا آدم‌ها نباید جایگاه خودشان را بپذیرند و به دنبال فریفتن دیگران باشند.

واقعیت این است که در هر جامعه‌ای تعداد افراد ثروتمند که دسترسی آن‌ها به امکانات خاص بسیار آسان باشد کم است. اگر نبود که اصولا تعریف ثروتمند، متوسط و فقیر نیز معنی پیدا نمی‌کرد. این مسئله هم که همه‌ی آدم‌ها دوست داشته باشند در میان قشر ثروتمند باشند باز طبیعی است. اما رفتارهای چنین افراطی که افراد یک «لایف استایل» را جعل کنند و از خود تصویری غلط به نمایش بگذارند نوعی فروپاشی اجتماعی است. بدون شک یک نوع مرض فراگیر است که ریشه‌هایش هم لاجرم باید فراگیر باشند. موضوع این است که آدم‌ها به دنبال این نیستند که تلاش کنند و یک قدم دسترسی خود را به امکانات و رفاه بیشتر کنند بلکه از اینکه به دروغ از طرف برخی افراد ناشناس در جمع افراد با رفاه شناخته بشوند آن‌ها را راضی می‌کند. گویی این مسئله به جای اینکه یک هدف بلند مدت باشد، تبدیل به نیاز فوری و کوتاه مدت شده است.

به نظر می‌رسد دلیلش این است که «پول‌دار بودن» تبدیل به تنها ارزش جامعه شده است. تنها شاخصی است که افراد را از بقیه متمایز می‌کند و آدم‌ها به جز آن نمی‌توانند هیچ شرایط دیگری برای لذت بردن از زندگی را تصور کنند. دختر و پسر جوانی که می‌توانند برنامه ده ساله برای خانه‌دار شدن، فرزند‌آوری، متخصص شدن، عاشق شدن و لذت بردن از رسیدگی به علاقه‌مندی های‌شان در حد توان‌شان در زندگی و در نهایت خودشکوفایی داشته باشند، به طور کلی چنین مواردی از لیست خواسته‌های درونی‌شان حذف شده و جایش را دسترسی آنی به ثروت و همنشینی با افراد مرفه گرفته است. برای همین این افراد با بی‌میلی و بی‌تفاوتی تنها به دنبال «آب باریکه‌ای» برای گذران زندگی می‌روند و جایی مشغول کار می‌شوند. آن‌ها همچون اسیرانی غمگین خیابان‌ها را در مسیر منزل به محل کار و برعکس می‌پیمایند و بهترین عرصه غرورآفرینی و امیدشان لایک‌های اینترنتی است که در آنجا زندگی‌شان را جعل کرده‌اند. میلیون‌ها نفر جاعل که فرصت ساختن زندگی و لذت بردن از آن را از دست می‌دهند و هر روز هم در خلوت یا به همراه دوستان صمیمی‌شان می‌پرسند: «چرا هیچ چیز حال‌مان را خوب نمی کند؟»

این رخوت عمومی دلایل زیادی دارد اما شاید بشود یکی از اصلی‌ترین دلایلش را فروپاشی تعریف شایستگی و ارزش‌گذاری توانمندی‌های افراد در جامعه دانست که این موضوع در کنار تقابل بین ارزش‌های انسانی و مادیات و فرو ریختن ارزش‌های انسانی مخصوصا به دلیل سو استفاده از این ارزشها در راه دسترسی به ثروت شدت گرفته است. در جامعه‌ی ما علم، اخلاق، طبیعت‌دوستی، ادبیات، هنر و حتی ورزش و سلامت در ابتدا همگی جایگاه‌شان را به دین واگذار کردند و قرار شد در سایه‌ی دین و با تایید دین آن‌ها ارزشمند شوند. حال وقتی که دین ابزاری برای پول‌سازی و جنگ قدرت و تعریف دسترسی به امکانات شده است، لاجرم دین به همراه تمام ارزش‌هایی که مغلوبش شده بودند، با پول اندازه‌گیری می‌شوند. بدیهی است که در چنین جامعه‌ای دیگر زیرساخت و چارچوب و سیستمی برای ارزشمند بودن کسی که نه در حد یک دانشمند بسیار بزرگ اما تا حدی در یک زمینه علمی متخصص است وجود ندارد. برعکس این ماشینش، محل زندگی‌اش و موجودی حساب بانکی‌اش هستند که او را با ارزش می‌کنند. درستش این است که تخصصش او را به یک خانه‌ی بهتر، ماشین بهتر و پوب بیش‌تر برساند اما برعکس است.

«آقازاده» و «رانت»! این‌ها واژه‌هایی هستند بر اثبات مدعای فوق. افرادی که پسران و دختران و پسران و دختران فامیل‌ها و شرکای‌شان الگوها و شیرینی‌های اینستاگرام و فیسبوک شده‌اند و بسیاری از جوانان گم‌شده هم مگسان دورشان.

پیش درآمد پاییز

با آمدن شهریور که آرام آرام بوی هوا عوض می شود، صبح‌ها که خنک‌تر می‌شود، وقتی مغزت با اطمینان تاییدش می‌کند که «بو، بوی پاییز است»، دلت یک آپارتمان کوچک می‌خواهد. آپارتمانی با یک اتاق خواب که پنجره‌اش رو به درختی که می‌شود از لابلای شاخ و برگ‌هایش ابرهای طوسی را دید باز است و دراوری که دوتا از کشوهایش پر است از لباس‌هایش. دلت می‌خواهد در یک خیابان بلند با درختانی بلند و آسمانی کوتاه قدم بزنی. تلفنت زنگ بخورد و جواب «کجایی» آنجا باشد. به همین سادگی باران ببارد و به خانه بروی و لب پنجره اتاق با او بشینی و چای بنوشی و ازپیش درآمد پاییز لذت ببری.

مردِ خشکیده‌ی بارانیِ زیر باران!

rain

امروز قطره‌های باران را که دنبال می‌کرد، از همان بالا که با هیجان به سوی زمین می‌آمدند تا محو شدن‌شان در معبود خاکی، حتی رقصیدن‌شان در باد، فهمید که دیگر سهمی برای او ندارند. گرچه او برای آمدن باران فراخوان داده بود، گرچه صبور بود تا آمدنش، قطره‌ها اما او را ندیدند. تهی، خالی از آرزو و تمنا، سرد و خاموش و خاکستری و خشک نگاهش را به هیچ‌جا ندوخت. همه‌ جا همچون صندلی کناری ماشین خالی شد. موسیقی‌های مطلوبش با آواهایی ناجور همچون میلیاردها نُت سرگردان از کنار قطره‌ها اوج گرفتند و میرا شدند. قطره‌ها می‌باریدند و نُت‌ها محو می‌شدند. خاطراتش از چشمانش بیرون زدند و سرشار از ابهام، آنقدر کش آمدند و در هم پیچیدند تا در هیبت صدها طناب زمخت دور پاهایش گره خوردند و در زمین فرو رفتند. ریشه‌هایش! آری ریشه‌هایش، هرچه در زمین فرو می‌رفتند همچنان اثری از خیسی و قطره‌ها نبود. دیگر خاطراتش را هم نمی‌‌خواست، باران. حتی وقتی کودک باهوش و دلربایش همچون آذرخشی از آسمان بر کف میدان بتنی فرود آمد، تنها اشک‌هایش بودند که گونه‌هایش را خیسانده بودند. قطره‌ها با دقتی مثال زدنی از او هم پرهیز کردند. در میان آن هاله‌ی خشک، کودک با چشم‌های خیسش دیگر گریه نمی کرد. بهتر است بگذارد آن کودک بی‌گناه که در آینه‌ی چشمانش یک هاله‌ی خشک بزرگ‌تر دیده می‌شد نیز برود. دست‌هایش را برگونه‌هایش کشید، آری آری این‌ها آخرین بازمانده‌های خیس مرد بارانی‌اند که زیر باران خشکید.

عاشقانه‌های بی‌دغدغه‌

Walking_Beach

می‌دانی دلم برای چه تنگ شده؟ برای یک صبح سرد زمستانی که شب قبلش باران آمده و من در کوچه‌ی شما قدم بزنم و تو را در بازدمم ببینم. برای آن احساس عجیب که در هوا هست. وقتی به تو فکر کنم، سرمای زمستان را طوری نفس بکشم که انگار یک قاشق از سوپ خوشمزه مادربزرگ در سرسرای خانه قدیمی باشد، آن هم در بعدازظهر یک پنجشنبه‌ی بی‌دغدغه‌ی هیجان انگیز.  برای عاشقی‌های ساده و زمینی. برای قدم زدن بر آن سطح بتنی ناهموار که آب باران در چاله‌‌های کوچکش جمع شده‌ است و درختان بلند چنار دو طرف مسیر ایستاده‌اند و کلاغ‌ها لابلای شاخ و برگ‌ها سروصدا می‌کنند. یا شاید آن راهروی سیمانی لب دریا، آنجا هم در چنان صبحی می‌شود با چنان دلخوشی‌هایی قدم زد. برای اینکه یک صبح سرد زمستانی باشد و من فقط عاشق باشم. دلم خوش باشد که تو به زودی بیدار می‌شوی و زنگ می‌زنی. دلم خوش باشد که می‌آیم دنبالت.

الان چند سالی است که دیگر باران نمی‌بارد و زمستان سرد نیست و من دو شیفت کار می‌کنم و تو از من دوری. چند سالی از وقتی که زنگ می‌زدی و خاطرات تماشای درختان عریان از پنجره را برایم می‌گفتی گذشته است. این بیدار شدن اول صبح و دویدن به دنبال کار و ندیدن مسیر و غرق شدن در ترافیک‌های تکراری و اضطراب مقصدهای روزمره کجا و آن تصویر بی‌دغدغه‌ی آرام در بازدم صبحگاهی کجا.

می‌دانم! زندگی همین است و درنهایت باید چنین هم کوشید. اما هر از گاهی می‌شود بازگشت به آن تصویر و صبحی از این صبح‌ها چنان بود.

چشم‌هایت را نبند!

Untitled

ای کاش از آسمان فرشته‌های نجات می‌آمدند و کودکان را از مهلکه می‌رهانیدند. ای کاش آن‌ها واقعی بودند. فرشتگان زیبا با بالهای سفید و لبخند مهربان. آن‌ها که پدر می‌گفت و در سیمای مادر جان گرفته بودند. و حالا که پدر نیست، مادر را برده‌اند و سنگ‌های داغ کوهستان آخرین تختخواب آن‌ها شده‌اند، اکنون که باد آخرین لالایی‌های غمگین‌را می‌خواند، این بار نه برای بسته شدن آرام پلک‌ها و دیدن رویای فرشتگان، بلکه در روند تلاشی ناامیدانه برای باز نگه داشتن‌شان،  اکنون دیگر خبری از فرشته‌ها نیست. پس کجا رفته‌اند؟ پس آن‌ها دل‌شان به چه خوش باشد؟ فردای خوب بودن چه می‌شود؟ چگونه خوب باشند؟ صبر کن! چشم‌هایت را نبند که جهان را تاریک می‌کنی و خوبی‌ها را دفن. صبر کن، چیزی در آسمان پیداست. فرشته است؟ پس چرا تیره است؟ چرا آهنی است؟ مهم نیست! تنها چشم‌هایت را نبند. شاید جایی برای تو هم بود. یک جای کوچک در آغوش پرنده‌ی آهنی.

برای کودکان شنگال

پ ن: گزارش سی ان ان از نجات مردم بی گناه آواره در کوه‌ها و بیابان‌ها که از دست داعش فرار کرده‌اند.

قدم‌های خیس

اواخر آبان بود. باران بی امان می‌بارید! باد با حضور سنگینش در آنجایی که خشکی نامیده می‌شود، به مدد تراکم قطرات باران، گویی تلاش می‌کرد مرزها را برای امواج‌ خروشانی که چند قدم آنطرف‌تر خود را بی‌مهابا به ساحل می‌کوبیدند، در هم بشکند. ساعت یازده شب، نور چراغ‌های  قهوه‌خانه ساحلی حتی از صد متری هم سوسو‌کنان دیده می‌شد. آنقدر آب از سر و صورتش پایین آمده بود که خیسی منحصربه‌فرد چشم‌هایش حتی از یک قدمی هم دیده نمی‌شد. آب راهروی سیمانی کنار ساحل را هم پوشانده بود و با هرقدم سرما را از بالای قوزک پا به درون کتانی‌هایش می‌فرستاد. «ببخشید، آتیش دارید؟» قهوه‌چی انگار جانباز دوران جنگ بود. شاید هم دستش در یک کارگاه صنعتی که کارگرها در آن پول به جیب رانت‌خوارها می‌ریزند لای دستگاه مانده بود. با لهجه‌ی شمالی و صدای خش‌دار پرسید: «عاشق شدی جوان؟ این وقت شب  تو این هوا اینجا چیکار می‌کنی؟» بعد بدون این که پاسخی بشنود ادامه داد:» بچه تهرانی؟ این موقع سال اومدی مسافرت؟ اینجا شبا خطرناکه ها! »

وقتی از قهوه‌خانه بیرونآمد، مطمئن بود که قهوه‌چی و چند جوان دیگر که آنجا بودند آخرین کسانی بودند که قدم‌هایش را دنبال کردند. سیگارش را با کف دستش از گزند طوفان در امان نگه داشته بود. تصمیمش را گرفته بود. دیگر کسی قدم‌هایش را دنبال نخواهد کرد. وقتی به خانه برگشت، دختری را که می‌شناخت در دلش بوسید و او را در آغوش گرفت ولی او که در آغوشش بود را دیگر نمی‌شناخت. تنها یک دست لباس مردانه‌‌ی خیس به پوست یک زن چسبیده بود که معنای غریبی داشت. به چشم‌هایش نگاه کرد، دیگر برایش طلب‌کار نبودند. طوفان را در خودش حبس کرده بود و حتی کلمه‌ای از چیزهایی که دیده بود بر زبان نیاورد. ساعت سه بامداد از آنجا رفت.

نشان‌گر متن چشمک‌های وسوسه‌انگیز می‌زند. هر چه می‌نویسم و نقطه می‌گذارم، باز هم چشمک می‌زند، باز هم واژه‌می‌خواهد، بازهم طعنه می‌زند.

آفرینندگان لبخند

شاید زندگی همین باشد. نه اینکه به همین سادگی زندگی همین باشد، بلکه همچون نگاه دوم به ریزدانه‌های خاک، زندگی دقتی باشد در تقلایی هرچند در نگاه اول کوچک، اما در نگاه‌های بعدی بزرگ، برای نشاندن لبخندی زیبا بر لبهایی خسته‌ اما مهربان. زندگی همان دقت جانانه است. هزار بار این دست و آن دست کردن، جملات را از سر نوشتن که مبادا آن واژه جایش نادرست باشد یا نکند آن جمله لحنش به گنجایش ظرف لبخند نیاید. شاید زندگی ایستادن پشت پنجره و انتظار دیدار اولین پرستوی بهاری باشد که بال‌هایش را از زنجیر زمستان بلند و سرسخت رهانیده است. همین است، ایستادن، زندگی همین ایستادن است.

اینطور می‌شود که آدم‌هایی پیدا می‌شوند که با دستان بسته، هزار معجزه‌ی درخشان از گریبان‌شان در می‌آورند که دیدنش نه ایمان می‌خواهد و نه کتاب و نه تاریخ، بلکه تنها یک لبخند آبی آرام بر پهنای آن دلهره‌ی سرخ لرزان کافی است. اینطور می‌شود که آن‌ها نه پای بسته‌شان زمینگیرشان می‌کند و نه جیب خالی‌شان سرفکنده‌شان می‌کند. آن‌ها آفرینندگان لبخندند. لبخندی که حتما، در نهایت هم پروازشان می‌دهد و هم سرافرازشان می‌کند. هزار آفرینشان باد. تبسمی که نه اشک‌های فروپاشیده بر پهنای صورت متوقفش می‌کنند و نه آن پاکت تکراری پوشالی خاکستری رنگِ غمگین که آدم‌ها روزمرگی‌ها را در آن می‌ریزند و به ناچار حملش‌ان می‌کنند. آنقدر عمیق است که درست در زلاله‌ی چشم می‌نشیند و تصاویر خیس و مات روزگار را از پس اشک‌های انباشته می‌زداید.

به گمانم آرامش همین است. یک لبخند بهاری در بارگاه با شکوه پاییز که تلاشی بزرگ با دقتی مثال زدنی از پس پنجره‌ای مه‌آلود و زمستانی آن را آفریده است.

سلام

هر از گاهی که مجالی می‌کنم و سری به در و دیوارهای اینجا می‌زنم، رد پایش را همه جا می‌بینم. شاید آن رفیق قدیمی‌ام باشد شاید هم آن یکی! اینجا هنوز بوی رفاقت می‌دهد. کسی اینجا را آرام و بی دغدغه می‌خواند. بی‌صدا می‌آید، قدری در سرسرا می‌ماند، اتاق‌ها را می‌گردد و با لبخندی بر لب می‌رود تا بار دیگر. حضور دل‌انگیزی است. گاهی رشک می‌برم به آن‌چه که مجالی برایش نیست. گاهی آه بر می‌آورم، از دورترین دالان‌های تاریک ذهن، آهی از جنس واقعی‌ترین غصه‌های اصیل کودکی. آنگاه چشم‌هایم را که باز می‌کنم، از خود می‌پرسم: «مگر این مردم چه دارند که حضورشان آنقدر بی‌دغدغه است؟»

پس قلم را بر می‌دارم و برای رفیقانم می‌نویسم: «هرگاه که از این کوچه گذشتید، سلام!»

 

آواهای سیال و لحظه‌های گم‌شده

وفتی لحظه‌ای را نمی‌نویسی برای همیشه جلای حضورش در هزارتوی زمان گم می‌شود. اما گاهی، صدای یک موسیقی دستت را می‌گیرد و تو را از کوچه‌های زمان می‌برد و روبه‌رویش می‌نشاند. مات و مبهوت می‌نشینی و تلخی و شیرینی‌اش را دوباره تجربه می‌کنی. من امروز زیباترین فعل حرام را با تمام وجودم به گوش کشیدم و لحظه‌های گم‌شده‌ای را ملاقات کردم که هرکدام بی اغراق می‌توانند یک آرزوی شیرین باشند. حالا اگر این لحظه ملاقات با لحظه‌ها را ننویسم و این نباشد، شاید این یکی را دیگر پیدا نکنم.

در تصویر، یک کودک دارم و یک پیرمرد و یک مغز. کمی کفش و یک دنیا پاییز و بیشتر ازپاییز، فردا، و هزاران رهگذر. چشم بزرگی هم آنجا است. آنقدر در نگاهش شوق هست که رهگذرها با دست پلک‌ها را نگاه می‌دارند، اول پای راست، دوم پای چپ، پشت مردمک می‌نشینند و درجستجوی منظره‌ای شگرف در تاریکی گم می‌شوند، خسته می‌شوند و با یک جهش بیرون می‌آیند و می‌روند. چشم، گاهی پلک می‌زند و رهگذرها در آب حل می‌شوند. صورت‌های‌شان کج می‌شود پاهایشان دراز و کوتاه و بدن‌شان باریک و پهن می‌شود. آنطرف‌تر، لابلای ازدحام، کودکی روی تخته سنگی که وجودش آنجا، در آن فضای مدرن و سیقلی و خط‌کشی شده‌ی مدرن عجیب است نشسته و تیله‌ی شیشه‌ای زردش را یک چشمی نگاه می‌کند. او درست در تیر رس آن نگاه پرشور نشسته. با این حال، قامت پیرمردی که دورتر در حال هرس کردن شاخه‌های چند بوته‌ی تاک است آنقدر بلند است که دیده می‌شود.

موسیقی من اوج می‌گیرد، تصویر به دنبالش به درون مردمک می‌خزد و به سرعت از چشمان مردی به عقب بر می‌گردد که یک رهگذر است. در یک «چند ثانیه‌ی نفس‌گیر» رهگذر از مقابل تصویر می‌گذرد و پشت سرش دیگران هم عبور می‌کنند. درست مثل آنانی که پیش‌تر رفته بودند. تصویر از آنجا دور می‌شود، اوج می‌گیرد و آنگاه مجموعه‌ای عظیم از چشم‌های بزرگ که دیگر خیره و پرشور به نظر نمی‌آیند به شکل کفش درآمده‌اند و می‌دوند. بعضی‌ها به هم می‌خورند و بزرگ می‌شوند و بعضی‌ها در اثر برخورد از تصویر محو می‌شوند. فرداها، مثل نقطه‌های نامشخص بین دوندگی‌های کفش‌ها به چشم می‌خورند، گاهی کفشی چندین بار از فردایی می‌گذرد با این حال دور هرکدام از فرداها هزاران کفش منتظرند.

باران آغاز می‌شود. قطره‌ها بر زمین می‌نشینند و نقطه‌ها را می‌شورند. پاییز هم بر تصویر فرود می‌آید و منظره را وهم‌آلود می‌کند، آنقدری که تصویر مجبور می‌شود دوباره به درون نقطه‌ها برگردد. این بار اما خبری از آن‌ها نیست. زیر پوست پاییز، همه چیز ارغوانی و خیس است و بوی پوست باران‌خورده‌ی گردو می‌دهد. پیرمرد در حال بریدن شاخه‌ی خشکیده‌ی درخت است و کودک جست و خیز می‌کند. این‌ها به همراه بوی آتش و حس سرمایی رقیق تصویر را می‌بلعند. موسیقی ایستاده و سقف اتاق به من خیره شده. این بار من تنها نگاهش کردم. نگاهم را دوباره به مانیتور می‌اندازم و در غیاب آن تصاویر و آوای موسیقی، آخرین جمله را می‌نویسم.

زمستان و مرد

آسمان پف کرده‌ی طوسی سیر و سرد زمستان خودش را به چند قدمی زمین می‌رساند و با دقت مرد را زیر نظر می‌گیرد. شهر بوی هوای متراکم و سنگین و دودآلود منحصر به فردی می‌دهد که مردم به آن می‌گویند دلگیر!

مرد دستهایش را درجیب گذاشته، سرش را پایین نگه داشته و قدم‌های سنگین و آرام برمی‌دارد. هوای زمستان از لابلای تار و پود پارچه نفود می‌کند و پوستش را می‌لرزاند. نگاهش آنقدر عمیق شده که هیچ چیز را که آن اطراف است نمی‌بیند. نه کلاغ‌ها، نه پوستین خاکستری زمستان و نه رهگذران شتابان را. هر چه هست در اعماق ذهن است. نگاهش به آنجا خیره مانده.

آسمان با خود می‌گوید «چه مرد دلگیری»

مرد می‌ایستد، سرش را بلند می‌کند، آسمان زمستان را از نزدیک می‌بیند و می‌گوید: سلام زمستان، دختری در دل دارم! هر قدم که بر می‌دارم، او لی لی کنان صد قدم دور حوضی کوچک در حیاطی قدیمی می‌دود. هر آهی که من بر می‌آورم، او هزار قهقه در تونل برفی دست سازش در کوچه‌ی خلوت زمستان کودکی سر می‌دهد. آخر تو چه می‌دانی که «دلگیر» چیست؟ نه تو می‌دانی و نه این رهگذاران که صورت خاکستری و سرد تو را می‌بینند و می‌گویند چه هوای دلگیری است و بعد پدیدار شدن نفس‌شان در سرمای زمستانی را جشن می‌گیرند.

آسمان  سرد با خود می‌گوید، مگر این مرد چه در دل دارد که چنین منظره‌اش «دلگیر» است؟

مرد سرش را دوباره پایین می‌اندازد، با خود ادامه می‌دهد:

تو که نمی‌دانی، وقتی اینطور می‌شود، آنقدر اهمیت به پای کسی می‌ریزی که گاه و بی‌گاه نگرانش می‌شوی که او کودکی شاد بوده روزی، با ارزوهایی قشنگ و امیدی ناشناخته اما قدرتمند. نمی‌اندیشی که خود نیز چنین بوده‌ای، می‌فهمی این را؟ نکته‌اش اینجا است که با خود نمی‌گویی که همه همینطور بوده‌اند، چه رسد به این که بگویی خیلی‌ها سخت‌تر گذرانده‌اند. تنها می‌گویی که او باید شاد بماند. شاد باشد. پا در کفش پدرش هم می‌کنی، و حتی مادرش هم. پا در هرکفشی می‌کنی و هرجا پایت ناتوان ماند راهی برای توانا شدنش جستجو می‌کنی. بعد به خود می‌آیی و می‌گویی خب همان که هستی همان را خوب باش. می‌فهمی؟ نمی‌ترسی که چه کسی می‌خواند تورا، نمی‌ترسی که چه افکاری با چه واکنشی به صفحه‌ات سر می‌زنند، تنها دست به قلم می‌شوی. ماجرا این است که زندگی را می‌دانی، پول را می‌شناسی، دروغ را فهمیده‌ای، شغل و تحصیلات و خانه و سفر را می‌دانی، خرید و مستی و میهمانی را می‌توانی. ماجرا این است که هنوز عمیق‌تر می‌نگری، تا عمق کودکی هم می‌روی. هنوز هرچیز دیگری را در غیاب آن نگاه عمیق سطحی نگری می‌دانی، پشیزی هم نیست در نبودش. موضوع این است که هورمون را می‌شناسی، ماجراهایی از سخنان عاشقانه و عارفانه و نارسایی‌های‌شان دیده‌ای، شنیده‌ای و فهمیده‌ای. می‌فهمی این را؟ هم دانا و توانایی و هم نگران. چون تو چیزی می‌جویی که کمیاب است. هعی زمستان، تو که نمی‌دانی این‌ها را. من هم که شاعر نیستم تا به زبان تو بگویم.

آسمان با خود می‌گوید، هرچه هست، سنگین‌تر از هوای سرد است. هر چه هست من نمی‌دانمش!

مرد ادامه می‌دهد، دو رهگذر از کنارش می‌گذرند و یکی از آن‌ها می‌گوید، عجب هوای دلگیری است.