زمستان و مرد

آسمان پف کرده‌ی طوسی سیر و سرد زمستان خودش را به چند قدمی زمین می‌رساند و با دقت مرد را زیر نظر می‌گیرد. شهر بوی هوای متراکم و سنگین و دودآلود منحصر به فردی می‌دهد که مردم به آن می‌گویند دلگیر!

مرد دستهایش را درجیب گذاشته، سرش را پایین نگه داشته و قدم‌های سنگین و آرام برمی‌دارد. هوای زمستان از لابلای تار و پود پارچه نفود می‌کند و پوستش را می‌لرزاند. نگاهش آنقدر عمیق شده که هیچ چیز را که آن اطراف است نمی‌بیند. نه کلاغ‌ها، نه پوستین خاکستری زمستان و نه رهگذران شتابان را. هر چه هست در اعماق ذهن است. نگاهش به آنجا خیره مانده.

آسمان با خود می‌گوید «چه مرد دلگیری»

مرد می‌ایستد، سرش را بلند می‌کند، آسمان زمستان را از نزدیک می‌بیند و می‌گوید: سلام زمستان، دختری در دل دارم! هر قدم که بر می‌دارم، او لی لی کنان صد قدم دور حوضی کوچک در حیاطی قدیمی می‌دود. هر آهی که من بر می‌آورم، او هزار قهقه در تونل برفی دست سازش در کوچه‌ی خلوت زمستان کودکی سر می‌دهد. آخر تو چه می‌دانی که «دلگیر» چیست؟ نه تو می‌دانی و نه این رهگذاران که صورت خاکستری و سرد تو را می‌بینند و می‌گویند چه هوای دلگیری است و بعد پدیدار شدن نفس‌شان در سرمای زمستانی را جشن می‌گیرند.

آسمان  سرد با خود می‌گوید، مگر این مرد چه در دل دارد که چنین منظره‌اش «دلگیر» است؟

مرد سرش را دوباره پایین می‌اندازد، با خود ادامه می‌دهد:

تو که نمی‌دانی، وقتی اینطور می‌شود، آنقدر اهمیت به پای کسی می‌ریزی که گاه و بی‌گاه نگرانش می‌شوی که او کودکی شاد بوده روزی، با ارزوهایی قشنگ و امیدی ناشناخته اما قدرتمند. نمی‌اندیشی که خود نیز چنین بوده‌ای، می‌فهمی این را؟ نکته‌اش اینجا است که با خود نمی‌گویی که همه همینطور بوده‌اند، چه رسد به این که بگویی خیلی‌ها سخت‌تر گذرانده‌اند. تنها می‌گویی که او باید شاد بماند. شاد باشد. پا در کفش پدرش هم می‌کنی، و حتی مادرش هم. پا در هرکفشی می‌کنی و هرجا پایت ناتوان ماند راهی برای توانا شدنش جستجو می‌کنی. بعد به خود می‌آیی و می‌گویی خب همان که هستی همان را خوب باش. می‌فهمی؟ نمی‌ترسی که چه کسی می‌خواند تورا، نمی‌ترسی که چه افکاری با چه واکنشی به صفحه‌ات سر می‌زنند، تنها دست به قلم می‌شوی. ماجرا این است که زندگی را می‌دانی، پول را می‌شناسی، دروغ را فهمیده‌ای، شغل و تحصیلات و خانه و سفر را می‌دانی، خرید و مستی و میهمانی را می‌توانی. ماجرا این است که هنوز عمیق‌تر می‌نگری، تا عمق کودکی هم می‌روی. هنوز هرچیز دیگری را در غیاب آن نگاه عمیق سطحی نگری می‌دانی، پشیزی هم نیست در نبودش. موضوع این است که هورمون را می‌شناسی، ماجراهایی از سخنان عاشقانه و عارفانه و نارسایی‌های‌شان دیده‌ای، شنیده‌ای و فهمیده‌ای. می‌فهمی این را؟ هم دانا و توانایی و هم نگران. چون تو چیزی می‌جویی که کمیاب است. هعی زمستان، تو که نمی‌دانی این‌ها را. من هم که شاعر نیستم تا به زبان تو بگویم.

آسمان با خود می‌گوید، هرچه هست، سنگین‌تر از هوای سرد است. هر چه هست من نمی‌دانمش!

مرد ادامه می‌دهد، دو رهگذر از کنارش می‌گذرند و یکی از آن‌ها می‌گوید، عجب هوای دلگیری است.

نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s