شب اول پاییز

night

اگر آغاز به خواندن این صفحه کرده‏ای برایت آرزو می‌کنم که مست باشی. امیدوارم که اهل می باشی، اهل عاشقی و خواستن باشی. آنقدر که همچون یک قلم بی‌پروا در شبی پاییزی آغاز به بازنویسی سرگذشتت کنی. نه نیشخندی می‌فهمی و نه دردی. لااقل امیدوارم که موزیکی در بساطت باشد، مثلا این! من با این تمام آبان سال پیش را تنهایی از محل کارم به خانه آمدم و برگشتم. در کنار هزاران بوق ماشین و نورهای ناخوانده‌ی خیابان‌های کثیف شهر،هزاران قطره‌ی باران را بدرقه کرده‌ام.

می‌دانی؟! بگذار از اینجا آغاز کنم! شب اول پاییز، شب ماه کامل، دریای آبی آرام و ماسه‌های سفید نرم و براق که در برابرفلش دوربین می‌رقصند و یک سیگار برگ. کمی آنطرف‌تر، یک کوله پشتی دخترانه که شانه‌های مردانه آن را تا پنج‌شنبه‌ی ماه کامل حمل کرده بودند. کوله‌پشتی را باز می‌کند، بطری‌ها را بیرون می‌آورد، سیلان مهتاب روی پوست زیبا و زنانه‌ی شرقی امان از شب می‌گیرد. ماسه‌ها می‌رقصند، مرد جوان می‌نویسد، دخترک لبخند می‌زند، کار خدایان تمام می‌شود، دریا رام می‌شود و با هرجرعه که آن دو می‌نوشند صحنه را مهیاتر و مهیاتر می‌کند، ریل‌های شنی آن‌ها را بدرقه می‌کنند. گویی هر ریگ یک آوازه‌خوان خاموش است که منتظر نغمه‌ی اول پاییز است، الکل به در بسته می‌خورد، آن دو مست‌تر از آن نمی‌شدند که از پیش بودند، آرام بر موج‌ها سوار می‌شوند و به همراه‌شان دو کودک شاد هم در آب رها می‌شوند. بزرگ‌ترهای‌شان مست و کودکی‌هاشان شاد. هیچ کسِ دیگر آنجا نیست! نه خدایی و نه انسانی، تنها یک ژرفای خیال است که واقعیت را نهیب می‌زند. شعله‌های خواستن و خنکی آب یکدیگر را در آغوش می‌کشند. در آب، هر حرکت کوچک یک آوای بدیع می‌سازد. در آن سکوت، سمفونی دریا و تن شنیدنی است. پوست‌ها بر هم می‌لغزند و آنگاه نوشتن آغاز می‌شود.

نگرانی‌های سوزناک گوشه‌ی چشم‌های من که ترجمه‌ی سال‌ها کم‌خوابی هستند همواره صورتم را آرام می‌کنند. آرامشی خشمگین و بی‌قرار و امیدوار که همچون یک پروردگار نامیرا صحنه‌ها را به نظاره می‌نشیند. به کودکی‌ها لبخند می‌زند، دست‌های مهر را می‌فشارد و صدای پای آبان را از دور می‌شنود. می‌دانی؟! برای من اولین باران آبان آغاز سال نو است. به زودی یک سال دیگر می‌گذرد. باید بالاخره یکی از این باران‌ها را جشن گرفت. امشب در این شب بارانی، در این باران آبانی، جشنی چنانم آرزو است. گویی که تکراری‌های این خانه‌ی خسته انگشتانم را به زنجیر کشیده‌ باشند. گویی که مسیری نمی‌بینم جز جشنی چنان، چون رقصی چنان میانه‌ی میدان یک آبان. گویی که خرمن تلاش‌ها هنوز در معرض طوفان است. گویی که باید بیش‌تر دوید. آنقدر دوید که از باد پیشی گرفت. آنقدر سریع که هر نام عزیزی که او بخواهد برباید، تو پیش‌تر آن را بربایی و در یک نقطه‌ی عطفِ امن جایش بدهی.

اگر هر نگاه آرام شب اول پاییز را این پروردگار نامیرا همراهی کرده است، پس آنجا خانه‌ی آخر نبوده! ایستگاهی دیگر بود. ایستگاه بعدی، ایستگاه آخر، باید ایستگاه آغازه باشد، ایستگاه عطف. نشان به آن نشان انگشتان، آنچنان که موسیقی صحنه اینچنین عوض شود.

یک فکر در “شب اول پاییز”

  1. مرسی. نوشته هات رو دوست دارم. مخصوصا اونایی که راجع به احساساتت هست به شدت با احساسات من نزدیکه و من رو به یاد عشق گمشده ام میندازه. بنویس. همیشه بنویس.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s