نقل سرمای ورزقان و چادر و برف است

چه می‌گویی سحر شد بامداد آمد؟ سحر رفت و مِداد هم به ته آمد. قلم با خون دل می‌نگارد این روزها، که مرگ سایه افکنده‌است بر روستا. این سپیدی‌های سحرگه نیست زنهار، نقل سرمای ورزقان و چادر و برف است، جای پای وعده و حرف است. ز لرزیدن آن تن کوچک بیمار در جوار وعده‌های دولت تیمار، ساقیان ارز و گنبدهای طلایی، صاحبان عرش حقیر کبریایی، فرزندان‌شان فریب می‌آموزند، شاد، خانه‌هاشان زِ نو می‌کنند آباد. در این میهن درهم شکسته با وجدان‌های خسته از اخم‌های پیوسته، چه جای گفتن این واژه‌های آهسته، که زمستان شد و بر چادری برف نشسته. بنگر به سرهای آویخته به دار، بس است گفتن این ناله‌های خنده‌دار، که مهربانی کی به سر آمد در این سرزمین، که آدمیت کی چنین شد کم‌ترین. باید حرف‌ها را به سندان کوشش سپرد که آرزوها را همه باد بُرد.

پ ن: تصویر از مناطق زلزله زده نیست با این حال کاملا مرتبط است!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s