به بهانه‌ی زمزمه‌های آمدن پاییز!

و قسم به اشک‌های آن مرد، ای غم! قسم به اشک‌هایش که دیوار بلند دروغ را پایانی نیست. و قسم به آدم‌های عوضی ای غم، قسم به چشم‌های خیس دخترک خوش رنگ فریب و قسم به دانه‌های بی‌ادعای خاک. قسم به بغضی که هیچ حنجره‌ای را تاب بزرگی‌اش نیست. قسم به تلاش بی پایان آن جوان عاشق بیمار و به بی‌پناهی آن دختر مهربان غریب، که تنهایی را چاره‌ای نیست. و اما ای غم، رفیق، قسم به خلوص نیت و پشت‌کار بی‌بدیلت، من تاب می‌آورم تا مرگ. حتی لحظه‌ای، حتی لحظه‌ای راستی را به هزارتوی قوانین این بازی نمی‌بازم. قسم به رفاقت‌مان، من این تاریخ چموش را به زانو درخواهم آورد.

انتخابی نیست رفیق، ناگزیرم. نه اشتباه نکن! من از هیچ هفت‌تیری نمی‌ترسم تو می‌دانی. با مرگ هم چون تو رفیقم. تنهایی را هم که بزرگترتان است بلعیده‌ام. غربت! غربتی که ورای زمان و مکان است. مسئله این است. تو تا به حال خط سوم هم بوده‌ای؟ می‌توانی ندانی چیستی؟ تو کودکانه‌تر و معصوم‌تر از این حرف‌هایی. تو آنچنان شفافی که جلوه‌ی تمام ناتمامی‌ها می‌شوی. در این دنیا   چیزهایی از جای خود تکان خورده‌اند. چیزهایی که تو و پاییز جای‌شان را پر می‌کنید. ببین چه شادمانه‌ها و بهارانه‌هایی هستند آن چیزها!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s