در آیینه «شاهین» بنگرید ای قوم مسموم که آیینه شکستن خطا است!

مگر نه این است که اگر به کسی سم خورانده شود بالا می‌آورد؟ خرافات و «قداست‌گرایی» خوراکی‌های مسمومی هستند که به خورد جامعه ایران داده شده‌اند. پس اینک ناسزا بگویید ای مردمان مسموم! اما در آیینه‌ها نیز بنگرید. بنگرید که تمام ظواهر و درونتان آغشته به استفراغ شده است. از دهانتان بیرون می‌ریزد، از لباستان که بر در و دیوار شهر آویخته‌اید و در درونتان که در کتاب‌های کودکان ریخته‌اید. همه جا بوی گند خوراکی‌های مسموم هضم نشده‌ی بالا آورده شده می‌دهد. پس چرا در این آیینه‌ها نمی‌نگرید؟ چرا از دیدن چهره فلاکت زده و بدبوی‌تان گریزانید؟ جنایت‌های مقدس را با آیینه شکستن نمی‌شود از چهره‌ی ایام زدود ای قوم بیمار.

آن سحرگاه که دگراندیشی را با زمزمه‌های مرد تسبیح‌گوی به دار آویختید مست بالا آوردن بودید و نمی‌دانستید چه گندی به خود زده‌اید. آن روز که سنگ را برداشتید و همراه با نعره‌های خشمگین‌تان که پیوسته در حال تبدیل کردن بزرگی موجودی به نام خدا به سرپوش جنایت بودند، پیشانی آن زن فرو رفته در گودال را شکافتید، آن روز از تعفنی که از دهانتان خارج می‌شود بی‌خبر بودید. و حالا در آیینه‌ها بنگرید که ناسزاگویی بی‌فایده است. در آیینه شاهین بنگرید.او برای‌تان سخاوتمندانه آیینه را نگه‌داشته است. به قیمت ناسزاها و تهدیدهایتان، به قیمت تحمل بوی بد استفراغتان از نزدیک، او آیینه را برایتان نگاه داشته است. در آیینه‌اش بنگرید که آیینه شکستن خطا است.

پ ن:

با تشکر از شاهین نجفی برای خواندن ترانه انتقادی‌اش به نام «نقی»

Advertisements

یک فکر در “در آیینه «شاهین» بنگرید ای قوم مسموم که آیینه شکستن خطا است!”

  1. آقا اینهمه مشکل کشور ایران یعنی همش در اسلام هست؟؟اگر اسلام بره ایران میشه گلستان؟؟
    خب به من بگید دلیل عقب ماندگی گشورهای افریقای مرکزی که مسلمان هم نیستن چیه؟؟والبته پیشرفته بودن کشورهای شمال افریقا که مسلمان هستن نسبت به کشورهای جنوب افریقا البته منهای افریقای جنوبی که یک استثنا هست؟؟
    دلیل عقب ماندگی کشورهای شرق اسیا منجمله تایلند فیلیپین میانمار کره شمالی وبقیه چیه؟؟آیا انها هم گرفتار اسلام شدن ما خبر نداشتیم؟؟
    در ضمن سوالم اینکه چطور ترکیه با وجود یک حزب اسلامگرا صد برابر بیشتر از دوران لائیکها پیشرفت کرد والبته به دموکراسی رسید؟؟
    چرا در زمان دوران طلایی لائیکها مدام کودتا پشت کودتا در کار بود؟؟
    مشکل ایران هم دین نیست مشکل خمینی و خمینیسم است

  2. به عنوان اولین خواننده ای که یکی از اساسی ترین تابوهای مذهبی-اجتماعی در ایران را شکسته از تابو شکنی وی متشکرم. مردم ما باید یاد بگیرند که نسبت به هر عقیده مخالفی باید منتقدانه برخورد کرد و نه خشن. آن ها همچنین باید بدانند که اوضاع همیشه مانند هزاران سال پیش نخواهد ماند که هرچه که اکثریت مذهبی بر ما غالب کرده اند همانطور مقدس و دست نخورده باقی بمانند. اگر آن ها یاد نگیرند که با خشونت نباید با عقاید متفاوت و مخالف با خود برخورد کرد باید آنقدر تابوشکنی ها صورت گیرد که آن ها که نیاموخته اند بالاخره یاد بگیرند.

  3. I’ve got to correct myself about the first sentence of my first comment on this post. I should have written: «As the first singer, AS FAR AS I REMEMBER, to have broken one of the profound taboos in Iranian society, …»

    Thank you.

  4. احمد جان
    نخست اینکه هر مملکتی مورد خودش و سرگذشت خودش رو داره. در جایی ممکنه ریشه بدبختی عامل الف باشه و در جایی عامل «ب». اما پس از آن در مورد ایران ما با معضلات فرهنگی بزرگی روبرو هستیم. از جمله تنبلی، دروغگویی، خرافه‌پرستی عادت نداشتن به کتاب‌خوانی، سطحی‌نگر، فقرستایی و … این موارد در استبدادزدگی و سرسپردگی ریشه دارند. ریشه این عوامل هم خود اسلام و مهمتر از اون برخورد پیشینیان ما با اسلام چه در تاریخ معاصر و چه دورتر بوده است. لذا در نهایت کار ما به حکومتی انجامید که آیینه‌ی تمام نمای اشتباهات و توهمات ما است. این یک بدهکاری بود نسبت به خود ما! باید پس می‌دادیم.
    الان هم بدون توجه به این ریشه‌ها نمی‌توانیم شاخ و برگ‌های برآمده از درخت بی‌فرهنگی را اصلاح کنیم چرا که دوباره می‌رویند! پس اینکه مملکت رو به بهبود برود، لزوما با از بین رفتن نقش اسلام اتفاق نمی‌افتد. چه بسا درگیر عوامل دیگری شویم که در کشورهای دیگر هم شما اشاره کردید. اما برای حرکت به بهبود لزوما باید نقش مخرب اسلام از بین برود. این شرط لازم است اما کافی نیست.

  5. آقای احمد؛ با احترام باید بگویم مشکل ایران نه به تنهایی در اسلام و نه به تنهایی در خمینییسم است. مشکل ایران و ایرانیان همواره این بوده که پذیرای عقایدی بی پایه و اساس بوده اند. بنابراین اگر به جای اسلام برای مثال مسیحیت نیز به ایرانیان تحمیل می شد ممکن بود ایرانیان آن را آنقدر بزرگ کنند که همانی شود که حالا شده. مشکل در این است که عوام جامعه که استقلال فکری ندارند به پیروی از دیگران مشغولند. تا اینجای کار را می توان درست کرد تا زمانی که لااقل از تفکرات سطح بالاتری پیروی کنند نه از تعصب به جهل و خرافه. از طرفی مشکل روشنفکران ما نیز چنین بوده و هست که در بسیاری از موارد خود را با استانداردهای خودمان مقایسه می کنند. تنها تعداد کمی از روشنفکران ما به راستی بر عقاید خود استوارند و خود را قاطی سیستم زندگی نرمال ایرانی نمی کنند. تصور کنید روشنفکری را که دم از نظام زندگی و تعادل آن می زند ولی خود با به وجود آمدن کوچکترین فرصت رانتی و یا با یک پارتی وارد یک سازمان دولتی می شود تا به توجیه احتمالی خود هم زندگی اش را بکند و هم به عقاید روشنفکرانه خود بپردازد. مشکل عوام تبعیت از جهل و خرافه و مشکل خواص در دنباله روی از سیستم کلی عوام در عمل است.

    شاید این گفته درست باشد که در ایران سیاستمداران مردم فریبند و روشنفکران فریفته عوام. البته همیشه استثناهایی وجود دارد؛ درست مثل همین وبلاگ.

  6. بهزاد جان در واقع حرفت چندان دور از واقعیت نیست. من هم فکر نمی‌کنم یک خواننده که اینقدر بین مردم عادی نفوذ داره تا حالا این کار رو کرده باشه. این خودش یک نشونه از تغییره. پیشتر نامجو این کار رو در مورد یه آیه قرآن انجام داد که سرعت و حجم انتشارش با این قابل قیاس نبود.

  7. سلام این داستان رو با مردم به اشتراک می ذاری؟

    داستان راستان

    یکی بود یکی نبود، زیر گنبدای کبود خیلی ها نشسته بودن اونارو رو تماشا می کردن و آب دهن قورت می دادن. سالهای سال پیش از این عزیزای من، یه نفر بود که کله ی گردی داشت و برای همین همه به اسم طالبی می شناختنش. طالبی یه زن عجیبی داشت که کارای خارق العاده می کرد. آخرین کار عجیبی که کرد این بود که در خونه ی قابله یا زایشگاه رو پیدا نکرد و به جای اون از لای درز دیوار یه معبد رفت تو و پسر بچه ای رو توی بغل یه مجسمه ی بزرگ بدنیا آورد. القصه، خادمای معبد دو هفته ی تمام در حال تمییز کردن اونجا بودن و مجسمه ی بزرگ معبد که اسمش ورد زبون خیلی هاست ولی الان یادم نیست شروع کرد به شیر دادن به این بچه.
    پسر بچه بزرگ شد و بزرگ شد ولی قدش کوتاه موند. پس قطرش بزرگ شد. اینجوری بود که می تونست روی زمین قل بخوره و فرز و فیلی توی دست و پای مردم بپیچه. این پسر چند تا فامیل خل و دیوونه داشت که از همه اونا دیوونه تر پسر عموش بود که طفلی یتیم بزرگ شده بود. این پسر عمو که بر و رویی هم داشت سالهای سال بز چروند و بز چروند تا برق آفتاب تند وتیز بیایون مغزشو معیوب کرد. یه روز یه پیر زن بیوه ی ترشیده اونو دید که نشسته با بزش حرف می زنه و بهش می گه بخون! هر آوازی که دوست داری بخون! پیر زنه رفت پیشش و گفت عزیزم بز که نمی تونه بخونه. اون که نوت خونی بلد نیست، فقط نوت رو می جوه. پسره که حالا بزرگ شده بود و تمام هم سناش ده تا بلکه بیست تا بچه داشتن رو به پیر زن کرد و گفت: پیل داری؟ پیل زور وده! پیر زن یهو یه دل نه صد دل عاشق این پسر شد و گفت بریم عروسی کنیم بزنیم برقصیم و آمنه آمنه رو با هم بخونیم. خلاصه، این دوتا عروسی کردن و پسره جوون اینقده این پیر زن رو خسته کرد که زنه بهش گفت عزیزکم من ایدز داشتم و سر شوهر قبلیمو خوردم و کلی پول برام ازش مونده. بیا و برو بیرون از این ده و باهاش یه کسب و کاری راه بنداز و این پول رو بیشتر کن تا بچه هامون بتونن بعد از ما زندگی خوبی داشته باشن. پسر خله دوره افتاد تو دیار مختلف و پولای پیر زن رو به باد داد و در عوض جاهای مختلف رو دید و با آداب و رسوم مردم مختلف آشنا شد. چند جایی هم اذیتش کردن و حتی یه کشیش پدرسوخته به بهانه اینکه میخواد علامت روی شونه ی اونو ببینه لختش کرد. سرتونو درد نیارم. پسر دید حالا که پولی نداره چاره ای هم نداره جز این که بر گرده دهاتشونو و قایم بشه تا ببینه چه راه حلی به ذهنش می رسه. بنا بر این شبی از شب های زمستون سنت پیطرز بورق اسکی هاشو به پا کرد از روی کوه های آلپ گذشت و به شهر شترآباد علیا رسید. از اونجا بیست و هفت هزار فرسخ پیاده رفت تا به دهاتشون رسید. شب شده بود و چاره ای نداشت جز اینکه قبل از ورود به ده بره یه جایی قایم بشه تا از حمله ی فیل های وحشی و پرستو های دیوونه ای که شبا سنگ پرت می کردن در امان باشه. یه سوراخ پیدا کرد و رفت توش و خوابش برد. بیدار که شد دید یه عنکبوت در سوراخ تار تنیده. گفت چرا؟ عنکبوت هم جواب داد چرا که هرا ! دید نمی تونه از در سوراخ بره بیرون چون از عنکبوت می ترسید. پس نشست و نشست و تمام توشه ای که همراهش بود رو توی چهل شبانه روز خورد. بچه ها! نمی دونیم توی انبانش چیزی بود، عنکبوت نیشش زد، قصه هایی که توی دیار مختلف شنیده بود روش اثر کرد، آثار برق آفتاب بود یا همه ی اینا که باعث شد یهو چه چیزای عجیبی به ذهنش برسه. پسر با خودش گفت من یکی مثل تو ام ای عنکبوت! فقط یه چیزایی به ذهنم می رسه و ناگهان جرات پیدا کرد و از در غار زد بیرون.
    وقتی به دهشون رسید با خودش گفت من که تونستم بر عنکبوت غول آسا پیروز بشم چرا نتونم جواب مردم رو بابت خراب کاریام بدم؟ رفت توی خونه ی عمو طالبی و دید پسر عموش که شیر مجسمه خورده بود داره از این ور به اونور قل می خوره. با پاش اونو گرفت و گفت: ای پسر عمو چه نشستی که من قصه ها برات دارم. با هم نشستن و تعریف کردن و خوردن و نوشیدن تا توی بغل هم خوابشون برد. ننه ی قل قلی اومد خونه و دید ای بابا این دوتا بدجوری تو بغل هم خوابیدن و ممکنه مردم فکر کنن اینا قراره نقش لورل و هاردی رو بازی کنن توی فیلمای قرن های آینده. جارو رو برداشت و افتاد به جونشون و هر دوتا رو فراری داد از خونه. به تمام اهل محل هم گفت از ما نیست کسی که این دو تا رو راه بده تو خونه اش، تا اطلاع ثانوی. قلی قلی از قصه های پسر عموش خیلی خوشش اومد و گفت من اولین کسی هستم که قصه ها تو باور می کنم. هر دو رفتن روی یه درخت کاکتوس این موضوع رو ثبت کردن. می گن هنوز این نوشته ها روی اون کاکتوس هست ولی چون این دو تا سواد نداشتن کسی نمی تونه اونا رو بخونه و حروفش به صورت تیغ کاکتوس نوشته شده.
    بچه های عزیزم، همون سال بود که یه ویروس عجیب نرم افزار یه عده از اهالی آبادی رو خراب کرد و اونا هم مثل زومبی ها افتادن دنبال پسر عمو ها و گفتن : ما از شماییم ، شما از مایید. بیایید بریم با هم بازی کنیم. یه شب چند تا از جوونای عصبی ده که نمی خواستن ویروسی بشن گفتن می ریم این پسره ی ویروسی رو دلیتش می کنیم. تو نگو پسر عمو که همیشه تو بغل قل قلی می خوابید رفته بود جیش کنه. وقتی جوونا رسیدن به رختخواب دیدن یه چیز قلنبه اون زیره و تا تونستن آنتی ویروس ریختن روش و در رفتن. اما شیر مجسمه ی بزرگ کار خودشو کرد و قل قلی سالم موند. از اون به بعد پسر عمو هر جا می رسید می گفت قل قلی توی رختخواب من تنهایی خوابید که من آسیب نبینم.
    آره اینجوری بود که پسر عمو ها و زومبی ها و پیر زن پولدار مجبور شدن برن یه جایی بیرون ده اطراق کنن. البته نه برای یه شب و دو شب و سه شب که برای سه سال تمام. پسر عمو ها و پیر زن سه تایی زیر یه لحاف می خوابیدن ولی نمی دونیم چرا آخرش پیر زن بیرون لحاف موند و از سرما تلف شد و الباقی اموالش هم رسید به پسر خله.
    این گروه آدمای عجیب و غریب دیدن اینجوری اموراتشون نمی چرخه. پسر عموی قلی قلی گفت باید بریم یه جای دیگه که ما رو نمی شناسن و بر اساس قصه هایی که من از خودم براتون در میارم یه گنگ درست کنیم. اسمشم میذاریم مافیها. همه موافقت کردن. مردم ده وقتی فهمیدن این خل و چلا می خوان برن جای دیگه و نه تنها آبروی ده رو ببرن بلکه باقی مردم رو هم ویروسی کنن گفتن بذار بریم کلک این پسر خله رو بکنیم و خلاص. تو نگو پسره با یه پیر مرد رفته بود توی غار عنکبوت تا بهش ثابت کنه که می تونه حتی شب هم بدون ترس اون جا بخوابه. اینا مشغول، عنکبوت مشغول و اهالی ده هم مشغول. پس هیچکی هیچکی رو ندید و همه چیز به خیر گذشت. پسره گفت این کار یاهو بود که ما نجات یافتیم و اگر اینا گوگل داشتن حتماً جای ما لو می رفت.
    دارو دسته مافیها رفتن تا رسیدن به «شهر». مردم شهر که تا بحال اینهمه دهاتی یه جا ندیده بودن اومدن تماشا. سگ پسر خله گفت ای وای اینا چقدر مارو دوست دارن همه اومدن به استقبال ما! پسر خله و همراهان هم رفتن با همه روبوسی کردن. شهری ها هم که ایمنی بدنشون ضعیف! همه ویروسی شدن بیچاره ها. با تمام این احوال همه دست به دست هم دادن و اولین کافی نت تاریخ رو توی شهر بنا کردن که البته بعداً بدلیل نداشتن مجوز ارشاد مجبور شدن روی سر مشتریا خرابش کنن و کلی ضرر به بار اومد برای همین توی تاریخ به اون کافی نت می گن ضرار که جمع ضرر باشه. از همین کافی نت بود که ای میل هایی از آدرس یاهو به تمام دنیا ارسال شد و باعث نشر ویروس در یه منطقه ی بزرگ گردید.
    خبر به اطراف و اکناف رسید که شهر آلوده شده. مسئولای بهداشت و ارتش مملکت با هم اومدن که پاکسازی کنن اونجا رو ولی یه ولگردی که معلوم نبود از کجا اومده و هی می گفت: «من با اینکه شازده بوم ولی تو شیراز سلمونی داشتم» شروع کرد دور تا دور شهر رو کند و توش جیش کرد. خوب اون موقع فاضل آب ندیده بودن و لذا دست کسی به شهر نمی رسید پس شهر رو قرنطینه کردن. مدتها گذشت و چون آب و غذای سهمیه بندی شده رو پسر عمو ها می بردن یه جایی پیش یهودیا قایم می کردن به اهالی شهر فشار زیادی اومد. به هر حال اداره قرنطینه که بودجه سالیانه اش کم شده بود منحل شد و کارمندا هم رفتن خونشون و شهر رو به حال گند خودش رها کردن. یهودیا هم که می خواستن اموال امانتی رو بکش بالا به بهانه های واهی به قتل رسیدن
    از اون واقعه سالها گذشت و اهالی شهر دایماً ای میل ویروسی فرستادن به آدرسای دیگه و کلی آدم رو مریض کردن و بارها با ادارات قرنطینه محلی و نیروی انتظامی درگیر شدن ولی هر بار اونا بودن که دماغشونو می گرفتن و در می رفتن
    عزیزای من این قصه خیلی طولانی تر از اینیه که تا بحال گفتم و باید هزار و چهارصد و اندی صفحه بنویسم تا شما بفهمید چجوری ویروس مافیها مثل اچ آی وی در کل عالم پخش شد و کسی هم نتونست یه آنتی ویروسی واکسنی چیزی براش بسازه. یه دارو هایی ساختن که اثرش زیاد نبود و فقط باعث می شد تا مدتی آدمای آلوده مثل باقی ابنای بشر رفتار کنن ولی آخرشم خل خلی در میاوردن. فعلاً همین جا قصه رو تموم می کنم. بقول مافیها: لا لا لا لایی، لا لا لا لایی، لا لا لا لایی، لا لا لا لاییییییی

  8. اخیرا نیز متوجه شدم یکی از مراجع تقلید حکم قتل وی را صادر نموده (حکم ارتداد). به راستی اسلام چه دین محکمی است که با خواندن یک ترانه امنیتش چنان به خطر می افتد که فورا بساط قتل خواننده اثر را فراهم می آورند. باید به این جماعت آفرین گفت در بلاهت و جهل.

  9. احمد جان، موضوع یک دین ( مثلا اسلام ) نیست، بلکه موضوع یک تفکر است که غیر از خودش چیز دیگری را نمی‌تواند و نمی‌خواهد که ببیند، کره شمالی مثال خوبیست، ( اگر مستند Inside North Korea را ندیده‌ای، حتما ببین )، اما دلیل اینکه در اینجا برای ما اسلام موضوعیت پیدا می‌کند این است که، وجود اسلام در ایران در سی‌ و چند سال گذشته که به مثابه حمله دوم اعراب تلقی‌ میشود، عامل عقب ماندگی و منزوی شدن کشور، به تاراج رفتن منابع ملی‌ و بدنامی شهروندان ایرانی‌ در سراسر جهان شده است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s