آفتاب زمستان

و تو پرواز می‌کنی به سمت آفتاب تنبل زمستان که بالا بودنش مدیون جاذبه زمین است که ما را خاکی نگه می‌دارد. آن روز این آبشار نورانی کمرنگ، گونه‌‌هایت را خیسِ نور کرده بود و من به تو گفتم برای این لحظه خواهم نوشت. می‌دانی؟ آن روز از همه بیش‌تر، محصور شدن خوشایند جلوه‌های بی‌نظیری از بودن، در یک ارابه آهنی کوچک دیدنی شده بود. آن لبخند و آن پدیده فهمیدنی به سطح آمده در چشمان زیبایت و آن چرخش نیم‌تنه‌ی روی صندلی در حال حرکت را می‌گویم.  تا کنون حصاری که اینگونه آزادی و شوق بیاورد دیده بودی؟ حال فهم من از صندلی کناری‌ات را هم کنار جمله پیشین بگذار و ببین آن وعده نوشتنی که در آن لحظه به شوقت آورده بود، چقدر بزرگ بوده است.

نظر شما در مورد این نوشته چه بود؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s